مغزم خسته تر از هر لحظه دیگریست. زمانی که در باغ گیلاس تنهایی خود غمگینانه به آواز دو گنجشک می نشینم و ای داد از حسرتی که هست وجودش میان تک تک سلولهای تنم و انتظاری بیهوده برای باز شدن در باغ و دیدن او. او که نمی دانم کیست و کجا هست و نیست و کی می آید تا کنار من، نزدیک حوض که خالی است از آب، بنشیند و با اصوات حنجرۀ غبارآلودش بی هیچ ترحم، بی هیچ توقع و بی هیچ شهوت، به لاله گوش آلوده به زنگار هزارساله تنهایی من بوسه زند.
برچسبها:دلتنگی, عشق, همینجوری
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت
نوشته شده توسط ۱۲:۳۴ ق.ظ | نظرات (۰)
