هست شب
هست شب
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب
سکوتی است این شب
شبی پاره پاره
شب بوها بوی خون تراوش می کنند
و در میان کوچه ها
نور شمع بی تابی خیرات می کنند
در میان بام های بلند برج های این شهر
خفته اند آسودگان
در آغوش دلهره آور دلبران خویش
و من اینجا
میان تاریکخانۀ خانۀ خویش
برای دیدگان ناشناس
چشم دوخته ام به درب آهنین
به درب آهنین این دژ بی منتها
که احاطه کرده
چهارستون بدن را
و می فشرد پردۀ گوشم را
سکوت سرتاسر این شب،
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب.
Tags: دلتنگی, شب, غم, نچندان شاعرانه
مهر ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۸:۵۳ ق.ظ
حیف اینجا از این شکلک های ناراحت نداره!
خیلی زیبا بود! فقط بگو اینا برا خودته یا شاعر دیگه ای داره؟
می تونی خط دوم و سوم رو دیلت کنی!!!!!!!
یه چیز دیگه اینجا که تایپ می کنم یه قسمتش دیده نمی شه یعنی موقع تایپ یه بخش مطالبی که دارم تایپ می کنم می ره اون زیر و …
خودت یه چک کن …
مهر ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۸:۵۹ ق.ظ
می گم این کامنتدونیت همچین دست حالگیریش بد نیست!
فقط یه بار فک کردم که کامنت تایید می شه که نشد!!!!!!!!
مهر ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۹:۰۱ ق.ظ
ولی شانس آوردم می خواستم یه چیز دیگه هم ازت بپرسم که بی خیال شدم
مهر ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۹:۱۸ ق.ظ
منمن آپم خوشحال میشم بیای مرسی