هست شب

هست شب
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب
سکوتی است این شب
شبی پاره پاره
شب بوها بوی خون تراوش می کنند
و در میان کوچه ها
نور شمع بی تابی خیرات می کنند
در میان بام های بلند برج های این شهر
خفته اند آسودگان
در آغوش دلهره آور دلبران خویش
و من اینجا
میان تاریکخانۀ خانۀ خویش
برای دیدگان ناشناس
چشم دوخته ام به درب آهنین
به درب آهنین این دژ بی منتها
که احاطه کرده
چهارستون بدن را
و می فشرد پردۀ گوشم را
سکوت سرتاسر این شب،
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب.

Tags: , , ,

۴ Responses to “هست شب”

  1. کپو Says:

    حیف اینجا از این شکلک های ناراحت نداره!
    خیلی زیبا بود! فقط بگو اینا برا خودته یا شاعر دیگه ای داره؟
    می تونی خط دوم و سوم رو دیلت کنی!!!!!!!
    یه چیز دیگه اینجا که تایپ می کنم یه قسمتش دیده نمی شه یعنی موقع تایپ یه بخش مطالبی که دارم تایپ می کنم می ره اون زیر و …
    خودت یه چک کن …

  2. کپو Says:

    می گم این کامنتدونیت همچین دست حالگیریش بد نیست!
    فقط یه بار فک کردم که کامنت تایید می شه که نشد!!!!!!!!

  3. کپو Says:

    ولی شانس آوردم می خواستم یه چیز دیگه هم ازت بپرسم که بی خیال شدم ;)

  4. آوا Says:

    منمن آپم خوشحال میشم بیای مرسی

Leave a Reply