صبح…

دیگر وقتی صبح بلند میشوم تا پرده ها را کنار بکشم و پنجره را باز کنم، چشمانت به چشمانم نمیخندد و لبانت پچ پچه هایش را با لبانم زمزمه نمیکند و من میمانم که چکار کنم بعد از ساعت ۱۰ صبح…

Tags: , ,

One Response to “صبح…”

  1. علیرضا Says:

    ساعتش رو کمتر کنی بهتره ;) )

Leave a Reply