صبح…
دیگر وقتی صبح بلند میشوم تا پرده ها را کنار بکشم و پنجره را باز کنم، چشمانت به چشمانم نمیخندد و لبانت پچ پچه هایش را با لبانم زمزمه نمیکند و من میمانم که چکار کنم بعد از ساعت ۱۰ صبح…
Tags: دلتنگی, غم, همینجوری
This entry was posted on سه شنبه, مهر ۳۰م, ۱۳۸۷ at ۶:۳۶ ب.ظ and is filed under دلتنگ نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت.
You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
آبان ۱م, ۱۳۸۷ at ۲:۰۳ ب.ظ
ساعتش رو کمتر کنی بهتره
)