دیلاق تر از همیشه بوده ام
میان این همه تعریف از خود
من دیلاق تر از همیشه بوده ام
می دانم که بی سبب زیستن من
تنها دلخوش کنکی است
برای آن دو
که آن شب
میان آغوش هم خسبیدند
همانند تخمک و اسپرمشان
که با هم در آمیختند و من
زاده شدم از یک سلول
نه خاکی بود
نه هوایی
حتی آتش هم نبود
مایع بود
آب نبود همچو اقیانوس پهناور
و آن دم
لحظۀ جدال اسپرم ها
لحظۀ مرگ تدریجی یک انسان بود،
من
و نه ماه آزگار
در میان توده ای از گوشت و خون
با تنها راه اتباطی ام
از شکم
برزخانه زیستم و
به انتظار رستاخیز پائیزی خود
ذره ذره جان دادم
و این بود سرنوشت منحوس یک انسان،
من
و در میان انبوهی از
خون و چرک
چشم خود را بستم
و قیامت را تجربه کردم
تا به امروز.
برچسبها:عشق بازی, غم, نچندان شاعرانه
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, شعر نوشت, چرک نوشت
نوشته شده توسط ۷:۳۲ ب.ظ | نظرات (۴)

آبان ۱۱, ۱۳۸۷ at ۹:۱۶ ب.ظ
سیاه خوبی بود
در میان خون و چرک… تعبیر جالبیه!
آبان ۱۲, ۱۳۸۷ at ۲:۳۳ ق.ظ
وبلاگ قشنگی داری…
به منم سر بزن….
آبان ۱۲, ۱۳۸۷ at ۹:۴۷ ق.ظ
سلام من آپ کردم خوشحال میشم سری بزنی
آبان ۱۲, ۱۳۸۷ at ۸:۵۹ ب.ظ
به انتظار رستاخیز پائیزی خود
ذره ذره جان دادم
و این بود سرنوشت منحوس یک انسان،
ترکیب دلنشینی بود.
بسیار لذت بردم…