همخوابگی های شبانه
همخوابگی های شبانه چه سودی داشت
جز لذت یک لرزش کوتاه بدن
و بوسه هایی که طعم گس الکل و سیگار می داد.
من آگاهانه خود را کشتم
چون زندگانیم سرتاسر نادانی بود
و افرادی میان دایره ی تنهایی ام
شلوغ می کردند تا شاید کمی شاد شوم.
دختر همسایه کنار پنجره، به رف تکیه داده بود
سیگاری می کشید و من در میان استتار تنهایی خود
او را می پاییدم و به رف حسادت می کردم.
ای کاش جای سیگار بودم و او لبانش را بر لبان من می گذارد
کاش جای چشم انداز پنجره ی اتاقش بودم
تا او با آن چشمان خمارِ رنگ پریده به من می نگریست.
بیهوده بود زندگی و اگر خداوندگاری بود
بیهوده خلق کرد مرا از اسپر پدر و تخمک مادر
در آن شب همخوابگی دوتن
و ای وای از این همخوابگی های شبانه که سودی نداشت
جز لذت یک لرزش کوتاه بدن
و تولد بیهوده ی من به جهانی دهشت بار.
Tags: تنفر, عشق بازی, غم, نچندان شاعرانه, همخوابگی
آذر ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۵:۱۳ ب.ظ
پوریااااا اه بچه این همه غرغر از برای٠چی؟ زندگی رو Ù†ÙØ³ بکش نه اینکه هدر بدی…
آذر ۱۶م, ۱۳۸۷ at ۵:۲۲ ب.ظ
man kolli harf zadam ba’ad intori shodan! va!!! beharhal gofteb boudam ke inghad ghor nazan bache jan donya kheili maskhareh tar az in harfas