تو نمی توانی اینها را بفهمی پوریا…
تو نمی توانی بفهمی حجم ظریف دستانی را که در دستان بزرگ تو غوطه می خورند و از ظریفترین برگهای درختان، لطافتی بیشتر دارند. تو نمی توانی بفهمی پیچیدن طرّه ای از موهای خرمایی را دور انگشت اشاره ات وقتی سرش روی شانه ات بی وزن بی وزن است. تو نمی توانی بفهمی مردمک چشمان قهوه ای را وقتی به تو نگاه می کنند، گویی که در آن لحظه دنیا در تو ختم می شود و برق آن چشمان که تو را می کشد. تو نمی توانی بفهمی لبخندی را که در حضور تو سرشار از گفته ها می شود، خنده ای که کل هستی را برایت رقم می زند تا حتی مرگ هم برایت آسان باشد. تو نمی توانی بفهمی صدایی را که از هزاران ساز زهی و ضربی نوسانات بیشتری را بر قلبت زخمه می زند.
نه، تو نمی توانی اینها را بفهمی پوریا…
Tags: دلتنگ نوشت, عشق, غم
آذر ۱۹م, ۱۳۸۷ at ۱:۳۰ ب.ظ
خخخیلی توصیف هات زیبا ست …
آذر ۱۹م, ۱۳۸۷ at ۳:۵۲ ب.ظ
Someday….. be patient
آذر ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۱۶ ق.ظ
با نقلمت هم عکس می گیری ناقلا!
بهمن ۱۵م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۱۴ ب.ظ
is there any need for understanding? you should only feel