مالیخولیا

دو ساعت که گذشت در میان ناممکنات، با چشمان باز، می خوابی. لباس هایت تنت است، پتو را تا روی سر کشیده ای، اما سرد است. استخوان هایت تیر می کشند، از سرما، سرمایی که تنهایی ات ایجاد کرده است، تنهایی که همیشه هرجا که هستی با تو بود، زجر می داد، مثل تازیانه ی مهتر به اسبش، مثل نگاه های سرسریی که تو را وادار می کرد به خودت، به او، به همه، به هیچ کس، لعنت، لعنت بفرستی، لعنتی سرد که تو را فرا گرفته بود، زجر می داد. سرما بود، سوزی که شلاق می زد بر تن ناتوانت که ایستاده، نه ایستاده، در بوران، در برهوت تنهایی درست مثل هبوط، هبوط آدم، هبوط آدمیان. خنده های زیبای زننده اش، و آن نگاه، دیگر کسی نبود، نه اشتباه می گویی، هیچ وقت هیچ کس نبود، تنها نگاه های او لحظه ای پدیدار شد، و رفت، و به نگاه های اهریمنین، لعنت شده، کشنده، بدل شد. نه از اولش هم هیچ کس نبود، نه در رحم مادر، نه در زندگی ات، نه حتی در لحظه ی مرگت، و نه در قبر سه در چهارت که هیکل همیشه زخم خورده ات را می فشارد، با خاک و سنگ و سیمان.

Tags: , , , , , ,

Leave a Reply