دیالوگ ۱۰
.من که جیک و جیک می…
-زهرمار، این مسخره بازیارو واسه من درنیارا. می خواستی ازین کارا نکنی.
.(بغض)
Tags: بی احساس, تلخ, تنفر, دیالوگ, زن, مرد
This entry was posted on جمعه, دی ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۸ ب.ظ and is filed under برای خالی نبودن عریضه, روز نوشت, کوچک نوشت.
You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.
دی ۲۰م, ۱۳۸۷ at ۵:۲۶ ب.ظ
بغضشو من میفهمم ها
دی ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۷ ب.ظ
Hآخی نازی غصه نخور P: