آفتابی برای تو
سبک بالانه می تابیدم بر تو
بی هیچ انتظاری
مگر آفتاب از آدمی انتظاری دارد برای نورش
گرما بخشی اش
مگر آفتاب از آدمی انتظاری دارد؟
من هم
بی هیچ انتظاری تابیدم
ولی پرده زدی بر پنجره ات
بر پنجره میله دار خانه سیاه ات
و مرا پاک کردی
نابود کردی نورم را
بر روی صورتت
من تنها محتاج تابیدن بر تو بودم
و از من دریغ کردی
صورتت را
تنت را
لبانت را
دستانت را
که می تابیدم بر آنها
نشانه می گذاشتم با نور گرمابخشم.
برای تو
زندگی ام را می دادم
تا تو گرم شوی، و تو
مرا دریغ کردی از خود
خودت را از من
و پنجره اتاف را از هر دویمان.
بهمن ۲م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۰۵ ق.ظ
beautiful
بهمن ۲م, ۱۳۸۷ at ۶:۲۰ ب.ظ
vaghean ziba bood
بهمن ۲م, ۱۳۸۷ at ۷:۱۵ ب.ظ
همیشه هستن آدمایی که بدون این که بفهمن پرده هارو می کشن
گاهی می فهمن و پشیمون می شن
گاهی هم نمی فهمن
…