بیهوده زیستنم را توجیهی نیست
بیهوده زیستنم را توجیهی نیست
به جز سیلی دردناک نگاه های آدمیان
که در میان خیابان ها،
پارک ها،
کافه ها
و حتی خانه ات
با بی شرمانه ترین خنده ها
بر میان هیبت ات می خوابانند.
انزوایی تلخ،
سخت دردآور
و کشنده
که به انزجاری ابدی از خود،
از خود بودن،
از خود خواسته تا زاده شدن بر می انجامد
و تصویری خیالگونه از
تردید زنده بودن
یا مردن میان چاله ای،
را در ته مخچه له شده ات، از شلیک گلوله ای
حس کنی.
Tags: انزوا, تلخ, تنفر, دلتنگی, شعر, غم, مالیخولیا, نچندان شاعرانه, پوچی
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۲ ب.ظ
سلام…چقدر از این پستت خوشم اومد پوریا!فوق العاده نوشتی.
بهمن ۲۸م, ۱۳۸۷ at ۱۰:۳۹ ق.ظ
آرایه تشخیصش قوی بود . متاسفم که درست میگی پوریا .