زندگی را دوست ندارم.
زنده بودن درست مانند زندانی است
که هر روز صبح تو را به شکنجه گاه می برند
تا اعتراف کنی،
دریغ از اینکه تو هیج نمیدانی
و باز شکنجه می شوی
تا اطرافیانت بگوید:
-چه با اراده!

برچسب‌ها:, , , , , , ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شعر نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۸:۵۰ ب.ظ     |     نظرات (۵)

۵ پاسخ به “زندگی را دوست ندارم…”

  1. محمد گفته:

    سلام
    تکه آخرش رو خیلی دوست داشتم:
    “و باز شکنجه می شوی
    تا اطرافیانت بگوید:
    -چه با اراده!”

  2. علیرضا گفته:

    آره زندونه…خوشی های زودگذرش هم زنگ تفریح های زندونه…
    قشنگ بود…خوشم اومد…

  3. منیر گفته:

    با حال بود

  4. محمد گفته:

    sgسلام
    شبیه ادبیات کافکایی هست
    و این چنین است این زندگی

  5. neda گفته:

    آره
    و هر لحظه به حفره های خالی وجودت بخندی که چه زیبا دارن همه روح و آرزوهاتو
    میخورن و انگار دیگه داری بهشون خو میگیری.
    شبنم و برگها یخ زده است آرزوهای من نیز.

نوشتن پاسخ