زندگی را دوست ندارم…

زندگی را دوست ندارم.
زنده بودن درست مانند زندانی است
که هر روز صبح تو را به شکنجه گاه می برند
تا اعتراف کنی،
دریغ از اینکه تو هیج نمیدانی
و باز شکنجه می شوی
تا اطرافیانت بگوید:
-چه با اراده!

Tags: , , , , , , ,

۵ Responses to “زندگی را دوست ندارم…”

  1. محمد Says:

    سلام
    تکه آخرش رو خیلی دوست داشتم:
    “و باز شکنجه می شوی
    تا اطرافیانت بگوید:
    -چه با اراده!”

  2. علیرضا Says:

    آره زندونه…خوشی های زودگذرش هم زنگ تفریح های زندونه…
    قشنگ بود…خوشم اومد…

  3. منیر Says:

    با حال بود

  4. محمد Says:

    sgسلام
    شبیه ادبیات کافکایی هست
    و این چنین است این زندگی

  5. neda Says:

    آره
    و هر لحظه به حفره های خالی وجودت بخندی که چه زیبا دارن همه روح و آرزوهاتو
    میخورن و انگار دیگه داری بهشون خو میگیری.
    شبنم و برگها یخ زده است آرزوهای من نیز.

Leave a Reply