زندگی را دوست ندارم.
زنده بودن درست مانند زندانی است
که هر روز صبح تو را به شکنجه گاه می برند
تا اعتراف کنی،
دریغ از اینکه تو هیج نمیدانی
و باز شکنجه می شوی
تا اطرافیانت بگوید:
-چه با اراده!
برچسبها:انسان, تلخ, تنفر, دلتنگی, زندگی, شعر, غم, نچندان شاعرانه
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شعر نوشت
نوشته شده توسط ۸:۵۰ ب.ظ | نظرات (۵)

فروردین ۲۴, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۳ ق.ظ
سلام
تکه آخرش رو خیلی دوست داشتم:
“و باز شکنجه می شوی
تا اطرافیانت بگوید:
-چه با اراده!”
فروردین ۲۵, ۱۳۸۸ at ۳:۰۸ ب.ظ
آره زندونه…خوشی های زودگذرش هم زنگ تفریح های زندونه…
قشنگ بود…خوشم اومد…
آذر ۱۷, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۳ ب.ظ
با حال بود
دی ۱۰, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۹ ب.ظ
sgسلام
شبیه ادبیات کافکایی هست
و این چنین است این زندگی
دی ۲۷, ۱۳۸۸ at ۱۲:۴۸ ق.ظ
آره
و هر لحظه به حفره های خالی وجودت بخندی که چه زیبا دارن همه روح و آرزوهاتو
میخورن و انگار دیگه داری بهشون خو میگیری.
شبنم و برگها یخ زده است آرزوهای من نیز.