گرگ است که مرا از آدم ها خاطر جمع می کند. می دانم میان سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵ در لهستان چه گذشته است. مادربزرگم برایم تعریف کرده است: هرکس قصه های دایه اش را دارد و هر فردی ماجراهای ریش آبی را شنیده است. می دانم به سر یهودی ها، کولی ها، همجنس باز ها و بقیه چه آورده اند، این را هم می دانم که این کاری است که آدم ها کرده اند و هیچ گرگی هرگز قادر به انجام آن نبوده است.
دیوانه بازی - کریستین بوبن
برچسبها:انسان, انسانیت, تلخ, تنفر
نوشته شده در داستان نوشت, سیاه نوشت, کوچک نوشت
صورت بزک کرده زن ها را دقت می کرد. آیا این ها بودند که مردها را فریفته و دیوانه خودشان کرده بودند؟ آیا این ها هر کدام مجسمه ای به مراتب پست تر از مجسمه پشت شیشه مغازه نبودند؟…
این دختر با او حرف نمی زد، مجبور نبود برایش دوندگی بکند، حسادت بورزد، همیشه خاموش، همیشه یک حالت قشنگ، همیشه راضی و خندان و مهم این بود که حرف نمی زد، اظهار عقیده نمی کرد و ترسی نداشت که اخلاقشان با هم جور نیاید، نه هیچ کدام از زن هایی که تاکنون دیده بود به پای این مجسمه نمی رسید.
بخشی از داستان “عروسک پشت پرده” - صادق هدایت
برچسبها:تلخ, زن, صادق هدایت, عشق, مرد
نوشته شده در داستان نوشت, دلتنگ نوشت, کوچک نوشت
پسرک پرسید: زندگی یعنی چی؟ مادرش گفت: یعنی اینکه بشینی درس بخونی، دکتر بشی. گفت: فقط همین؟ مادرش گفت: خوب… غذا بخوری، بزرگ بشی. اصلا ببینم تو به این چیزا چیکار داری؟ برو بشین سر درس ات.
پسرک از خانه بیرون رفت. کنار بازارچه قهوه خانه ای بود. پیرمردی نشته بود و قلیان می کشید. پسرک از پیرمرد پرسید: زندگی یعنی چی؟ پیر مرد گفت: یعنی اینکه بدنیا بیای، بزرگ بشی، پیر بشی و بعدشم… گفت: بعدشم چی؟ پیرمرد گفت: بعدش رو وقتی موقعش شد میفهمی. پسرک رفت و رفت تا به یک مرد جوان رسید و سوال خود را از جوان پرسید. مرد جوان گفت: یعنی اینکه عاشق بشی، دیوونش بشی بعدش یهو… پسرک گفت: بعدش یهو چی؟ جوان گفت: هیچی، زندگی یعنی همین دیگه.
پسرک رفت و به یک زن خیاط رسید و زن جوابش رو داد: زندگی یعنی این چرخ خیاطی من، یعنی کار کردن. آدم با کار زندس. اگه کار نکنی نه شیکمت سیر میمونه نه میتونی لباس بخری بپوشی نه هیچ چیز دیگه. پسر نگاهی به چرخ خیاطی انداخت و رفت.
به یک سگ ولگرد رسید و از او هم پرسید: زندگی یعنی چی؟ سگ گفت: یه سرپناه داشته باشی و غذای خوب بخوری تا مثل من تو زباله ها دنبال غذا نگردی. پسر تکه نان خشکی از جیبش در آورد و به سگ داد. سگ هم دمش را جنباند.
پسر رفت و رفت و از کوه ها و جنگل ها گذشت و بدنیال معنی زندگی گشت ولی نمی دانست که خود دارد در زندگی قدم می گذارد.
زندگی از نظر اون این بود: زندگی یعنی به دنبال معنی زندگی گشتن!
برچسبها:زندگی, همینجوری
نوشته شده در داستان نوشت, کوچک نوشت
چند داستان کوتاه از برتولت برشت رو اینجا بخونید که من خیلی دوستش میدارم به خصوص در تئاتر
http://www.firooze.com/article-fa-666.html
موقعی هم که کتابش چاپ شد پیشنهاد میکنم بگیرید و بخونید…
نوشته شده در داستان نوشت, شب نوشت
