<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>هیچ نوشت &#187; داستان نوشت</title>
	<atom:link href="http://weblog.aksnevesht.com/archives/category/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://weblog.aksnevesht.com</link>
	<description>نوشته های پوریا ضراّبی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 12:41:23 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>این را هم می دانم که این کاری است که آدم ها کرده اند و هیچ گرگی هرگز قادر به انجام آن نبوده است</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/496</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/496#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Feb 2009 12:57:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[کوچک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[انسانیت]]></category>
		<category><![CDATA[تلخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنفر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/?p=496</guid>
		<description><![CDATA[گرگ است که مرا از آدم ها خاطر جمع می کند. می دانم میان سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵ در لهستان چه گذشته است. مادربزرگم برایم تعریف کرده است: هرکس قصه های دایه اش را دارد و هر فردی ماجراهای ریش آبی را شنیده است. می دانم به سر یهودی ها، کولی ها، همجنس باز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گرگ است که مرا از آدم ها خاطر جمع می کند. می دانم میان سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵ در لهستان چه گذشته است. مادربزرگم برایم تعریف کرده است: هرکس قصه های دایه اش را دارد و هر فردی ماجراهای ریش آبی را شنیده است. می دانم به سر یهودی ها، کولی ها، همجنس باز ها و بقیه چه آورده اند، این را هم می دانم که این کاری است که آدم ها کرده اند و هیچ گرگی هرگز قادر به انجام آن نبوده است.<br />
<em><br />
دیوانه بازی &#8211; کریستین بوبن</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/496/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عروسک پشت پرده</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/472</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/472#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Jan 2009 17:33:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگ نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[کوچک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[تلخ]]></category>
		<category><![CDATA[زن]]></category>
		<category><![CDATA[صادق هدایت]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[مرد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/?p=472</guid>
		<description><![CDATA[صورت بزک کرده زن ها را دقت می کرد. آیا این ها بودند که مردها را فریفته و دیوانه خودشان کرده بودند؟ آیا این ها هر کدام مجسمه ای به مراتب پست تر از مجسمه پشت شیشه مغازه نبودند؟&#8230;
این دختر با او حرف نمی زد، مجبور نبود برایش دوندگی بکند، حسادت بورزد، همیشه خاموش، همیشه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صورت بزک کرده زن ها را دقت می کرد. آیا این ها بودند که مردها را فریفته و دیوانه خودشان کرده بودند؟ آیا این ها هر کدام مجسمه ای به مراتب پست تر از مجسمه پشت شیشه مغازه نبودند؟&#8230;<br />
این دختر با او حرف نمی زد، مجبور نبود برایش دوندگی بکند، حسادت بورزد، همیشه خاموش، همیشه یک حالت قشنگ، همیشه راضی و خندان و مهم این بود که حرف نمی زد، اظهار عقیده نمی کرد و ترسی نداشت که اخلاقشان با هم جور نیاید، نه هیچ کدام از زن هایی که تاکنون دیده بود به پای این مجسمه نمی رسید.</p>
<p><em>بخشی از داستان &#8220;عروسک پشت پرده&#8221; &#8211; صادق هدایت</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/472/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>معنای زندگی</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/305</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/305#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Nov 2008 09:22:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[کوچک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/305</guid>
		<description><![CDATA[پسرک پرسید: زندگی یعنی چی؟ مادرش گفت: یعنی اینکه بشینی درس بخونی، دکتر بشی. گفت: فقط همین؟ مادرش گفت: خوب&#8230; غذا بخوری، بزرگ بشی. اصلا ببینم تو به این چیزا چیکار داری؟ برو بشین سر درس ات.
پسرک از خانه بیرون رفت. کنار بازارچه قهوه خانه ای بود. پیرمردی نشته بود و قلیان می کشید. پسرک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پسرک پرسید: زندگی یعنی چی؟ مادرش گفت: یعنی اینکه بشینی درس بخونی، دکتر بشی. گفت: فقط همین؟ مادرش گفت: خوب&#8230; غذا بخوری، بزرگ بشی. اصلا ببینم تو به این چیزا چیکار داری؟ برو بشین سر درس ات.<br />
پسرک از خانه بیرون رفت. کنار بازارچه قهوه خانه ای بود. پیرمردی نشته بود و قلیان می کشید. پسرک از پیرمرد پرسید: زندگی یعنی چی؟ پیر مرد گفت: یعنی اینکه بدنیا بیای، بزرگ بشی، پیر بشی و بعدشم&#8230; گفت: بعدشم چی؟ پیرمرد گفت: بعدش رو وقتی موقعش شد میفهمی. پسرک رفت و رفت تا به یک مرد جوان رسید و سوال خود را از جوان پرسید. مرد جوان گفت: یعنی اینکه عاشق بشی، دیوونش بشی بعدش یهو&#8230; پسرک گفت: بعدش یهو چی؟ جوان گفت: هیچی، زندگی یعنی همین دیگه.<br />
پسرک رفت و به یک زن خیاط رسید و زن جوابش رو داد: زندگی یعنی این چرخ خیاطی من، یعنی کار کردن. آدم با کار زندس. اگه کار نکنی نه شیکمت سیر میمونه نه میتونی لباس بخری بپوشی نه هیچ چیز دیگه. پسر نگاهی به چرخ خیاطی انداخت و رفت.<br />
به یک سگ ولگرد رسید و از او هم پرسید: زندگی یعنی چی؟ سگ گفت: یه سرپناه داشته باشی و غذای خوب بخوری تا مثل من تو زباله ها دنبال غذا نگردی. پسر تکه نان خشکی از جیبش در آورد و به سگ داد. سگ هم دمش را جنباند.<br />
پسر رفت و رفت و از کوه ها و جنگل ها گذشت و بدنیال معنی زندگی گشت ولی نمی دانست که خود دارد در زندگی قدم می گذارد.<br />
زندگی از نظر اون این بود: زندگی یعنی به دنبال معنی زندگی گشتن!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/305/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چند داستان کوتاه از برشت</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/175</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/175#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Oct 2008 19:36:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شب نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/?p=175</guid>
		<description><![CDATA[چند داستان کوتاه از برتولت برشت رو اینجا بخونید که من خیلی دوستش میدارم به خصوص در تئاتر
http://www.firooze.com/article-fa-666.html
موقعی هم که کتابش چاپ شد پیشنهاد میکنم بگیرید و بخونید&#8230;
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">چند داستان کوتاه از برتولت برشت رو اینجا بخونید که من خیلی دوستش میدارم به خصوص در تئاتر</p>
<p style="text-align: left;">http://www.firooze.com/article-fa-666.html</p>
<p style="text-align: right;">موقعی هم که کتابش چاپ شد پیشنهاد میکنم بگیرید و بخونید&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/175/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

