دیالوگ ۶
سه شنبه, مهر ۲۳م, ۱۳۸۷(ملچ و ملوچ)
.ممممممم… اوووووم…
.آخ! آی بیشعور…
-چی شد؟
.گاز گرفتی. خون داره میاد…
-ببخشید، یه لحظه توهم زدم، فک کردم دارم ساندویچ استیک ویژه “فری کثیف” می خورم
.عوضیِ آشغالِ درموندۀ بی احساس…
(گریه…)
(ملچ و ملوچ)
.ممممممم… اوووووم…
.آخ! آی بیشعور…
-چی شد؟
.گاز گرفتی. خون داره میاد…
-ببخشید، یه لحظه توهم زدم، فک کردم دارم ساندویچ استیک ویژه “فری کثیف” می خورم
.عوضیِ آشغالِ درموندۀ بی احساس…
(گریه…)
فردا روز
به دانشگاه
باز باید رفت
و دختران
بوت کات پوشِ
کانورز به پای
دانشکده.
چقدر حالم بد است.
دیشب تو توهم ترامادول با دود سیگار عشق بازی کردم!
هوس شکلات تلخ کردم، ۹۰% یا حتی ۹۹%…
بدبختی همیشه تو خونه داشتم، چند روزه یادم میره بخرم، الانم که ساعت ۱۲ شب جایی باز نیست.
هوم؟ هست؟
- تو که هستی دنیا هست، زندگی هست. تو که هستی آدم ام.
. هوووم…
- من خیلی احمق ام، نه؟
. کم نه..!
- وقتی اینجوری میگی، حالم از خودم ام بهم میخوره. توام برو انور حوصله اتو ندارم.
. هوووم…