خلاء صدای سکوت
شنبه, اسفند ۱۷م, ۱۳۸۷جیغ نزن، من گوشم از صدا خالیه، کم کم باید عادت کنم به صدا، بعد خواستی گلو رو چاک بده…
جیغ نزن، من گوشم از صدا خالیه، کم کم باید عادت کنم به صدا، بعد خواستی گلو رو چاک بده…
.اگه دست من بود دانشگاه نمی رفتم
-اگه دست من بود زاییده نمی شدم…
این منم، قصیده ای برای مرگ…
بیهوده زیستنم را توجیهی نیست
به جز سیلی دردناک نگاه های آدمیان
که در میان خیابان ها،
پارک ها،
کافه ها
و حتی خانه ات
با بی شرمانه ترین خنده ها
بر میان هیبت ات می خوابانند.
انزوایی تلخ،
سخت دردآور
و کشنده
که به انزجاری ابدی از خود،
از خود بودن،
از خود خواسته تا زاده شدن بر می انجامد
و تصویری خیالگونه از
تردید زنده بودن
یا مردن میان چاله ای،
را در ته مخچه له شده ات، از شلیک گلوله ای
حس کنی.
سی سال
Thirty years
Trente ans
Dreißig Jahre
Тридесет години
۳۰年
Trideset godina
Kolmkümmend aastat
तीस साल
Trinta anos
Τριάντα χρόνια
۳۰ 년
Trent’anni
Tretti år
Harminc év
שלושים שנה
Тридесет година
Otuz yıl
สามสิบปี
Ba mươi năm
Tridsať rokov
Treinta años
Kolmekymmentä vuotta
Trisdešimt metų
Tiga puluh tahun
Tatlumpung taon
Dertig jaar
եռեսուն տարի
ثلاثین عاما
Trenta anys
Tredive år
Treizeci de ani
Тридцять років
Trideset let
Tridhjetë vjet
Тридцать лет
Trīsdesmit gadu
Trzydzieści lat
Tletin sena
Třicet let
Trinta anos
Trettio år