پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوچ
پ.ن: خودش عمیق عمیقه، نیاز به توضیح نداره لامذهب…
برچسبها:نچندان شاعرانه, همینجوری, پوچی
نوشته شده در برای خالی نبودن عریضه, سیاه نوشت, شب نوشت, شعر نوشت, کوچک نوشت
گفتی زندگی را در من نمی بینی؟!
خوب باشد، برو آن سوی خیابان ببینم زندگی را میابی یا نه!
برچسبها:بی احساس, زن, عشق, همینجوری
نوشته شده در دلتنگ نوشت, روز نوشت, کوچک نوشت
می دونی انزوا چیه؟ یک ساعت بیا و زندگی منو ببین، پول بلیط و پاپ کورن و پپسی ات را هم من می دهم. فقط قولی بده، اینکه به استفراغ نیوفتی و سردرد کشنده نگیری.
برچسبها:انزوا, دلتنگی, غم, مالیخولیا, همینجوری
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت
میان نیستی ام، نیستی هایم، گذرم از این سوی خیابان به آن سو، نوری نمی بینم برای زیستن سالم، سالم را که اینگونه معنی کرد؟ یک پاسخ، پاسخی ساده، تنها جواب اوست. آه، دل پژمرده اش، میان دستان تهی وارش، می تپید.
برچسبها:انزوا, تلخ, مالیخولیا, همینجوری
نوشته شده در روز نوشت, سیاه نوشت, کوچک نوشت
از سرمای درونی با تو سخن می گویم، جایی که گرمترین احساسات منجمد می شود. در دمای منفی نفرت زیر غم.
برچسبها:تلخ, تنفر, دلتنگی, غم, پوچی
نوشته شده در سیاه نوشت, شب نوشت, چرک نوشت, کوچک نوشت
