Archive for the ‘چرک نوشت’ Category
چهارشنبه, دی ۱۸م, ۱۳۸۷
سکوت، همیشه سکوت بوده ای. در خلوتت، با خودت، در جمع، کنار هرکس و ناکس، سرشار از سکوت. لحظه ی نگاه های نامفهوم، سکوت، همیشه سکوت بوده ای. حتی اگر حرف می زدی، سخنی از پشت دندانهایت بیرون می آمد، سخنی حتی برای شاد کردن، سخنی حتی برای نمایش مسخره ی دوست داشتن، انگار نیستی، انگار وجود نداری، گویی از اول تا عدم وجود نداشته ای. کسی تو را نمی بیند، نیستی که بخواهند ببینند تو را، یا شاید می خواهند نباشی، چون رفتارها، حرفها، خنده هایشان به وقت گفتن دردهایت، تو را وادار می کند که فکر کنی، که فکر می کنند نیستی، نیست بوده ای، اصلا وجود نداری. تو توهم خودت هستی، توهمی که از مخدر زندگانی آمده است، توهمی طولانی مدت منجر به مرگ، از اوردز زندگی، غم، درد، رنج و تنهایی، تنهایی، تنهایی، تنهایی که دیگر در آن خودت هم باور کرده ای، که نیستی، که نبوده ای، از اولش نبوده ای، یا شاید نباید می بودی.
می خواهی توهم از سرت بپرد، خودت را بالای یک ساختمان دوازده طبقه می بینی، لبه ی پنجره، رو به خیابان نشسته ای، یا شاید، یک تیغ در دست راستت باشد، می کشی اش روی شاهرگ گردنت، روی شاهرگ سرتاسر تنت. آنگاه توهم از بین می رود؟ یا باز هم تنهاتر می شوی؟ در تاریکی تنگ و خاک آلود پر از کرم، بدون هوا، قطعه ای از قطعات گورستان، وسط بیابان، دفن شده ای، دفنت کرده اند، آری، آن زمان دیگر تو هستی، همه می دانند که وجود داشته ای، در سرتاسر زندگی اشان، زندگی ات بوده ای، اما چرا اینجا، بالای این همه خاک برایت زار می زنند؟ مگر تو برایشان نمی گفتی، از رنج شب های سیاهت، از شبهایی که از قبر تنگ تر بود، سیاه تر بود، تنهاتر بودی، اینجا لااقل کرم ها هستند، سوسک ها، مورچه و موجودات تاریکی زمین، همراهان آخرین لحظات انسان بودنت، شاهدان متلاشی شدن چشم و صورت و بدن، خون دلمه ای که می چکد از چهره ی چرک آلود انسان، بر روی سیاهی خاک، سیاهی تنهایی، تنهایی، تنهایی، تنهایی ابدی.
Tags: انزوا, تلخ, تنفر, غم, مالیخولیا, مرگ, پوچی
Posted in برای خالی نبودن عریضه, دلتنگ نوشت, روز نوشت, سیاه نوشت, چرت نوشت, چرک نوشت | ۱ Comment »
یکشنبه, دی ۱۵م, ۱۳۸۷
دو ساعت که گذشت در میان ناممکنات، با چشمان باز، می خوابی. لباس هایت تنت است، پتو را تا روی سر کشیده ای، اما سرد است. استخوان هایت تیر می کشند، از سرما، سرمایی که تنهایی ات ایجاد کرده است، تنهایی که همیشه هرجا که هستی با تو بود، زجر می داد، مثل تازیانه ی مهتر به اسبش، مثل نگاه های سرسریی که تو را وادار می کرد به خودت، به او، به همه، به هیچ کس، لعنت، لعنت بفرستی، لعنتی سرد که تو را فرا گرفته بود، زجر می داد. سرما بود، سوزی که شلاق می زد بر تن ناتوانت که ایستاده، نه ایستاده، در بوران، در برهوت تنهایی درست مثل هبوط، هبوط آدم، هبوط آدمیان. خنده های زیبای زننده اش، و آن نگاه، دیگر کسی نبود، نه اشتباه می گویی، هیچ وقت هیچ کس نبود، تنها نگاه های او لحظه ای پدیدار شد، و رفت، و به نگاه های اهریمنین، لعنت شده، کشنده، بدل شد. نه از اولش هم هیچ کس نبود، نه در رحم مادر، نه در زندگی ات، نه حتی در لحظه ی مرگت، و نه در قبر سه در چهارت که هیکل همیشه زخم خورده ات را می فشارد، با خاک و سنگ و سیمان.
Tags: انزوا, تلخ, تنفر, غم, مالیخولیا, مرگ, پوچی
Posted in دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, چرت نوشت, چرک نوشت | No Comments »
یکشنبه, دی ۱م, ۱۳۸۷
صبح از خواب بیدار می شوی و تنهایی را استنشاق می کنی و بوی گندش را تا اعماق ریه هایت پایین می دهی و به دیوارهای خالی اتاقِ خالیت نگاه می کنی، گویی بوی خون می آید و قرمزی دلمه شده اش را بر دیوارها می بینی. لباس می پوشی از در خانه می خواهی بروی بیرون، خداحافظی می کنی. این مالیخولیای انزواست که تو را وادار به بدرود گفتن به خانه ای خالی از سکنه می کند.
در خیابان که راه می روی همه با یکدیگرند و حتی تنهایان را هم با توهم بیمارگونه ی خود در جمع می بینی. راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی، و در افکارت بر خودت نفرین می فرستی، بر زندگی ات که از بدو تولد بی حاصل بود. زندگی که حتی همان چند نفر باقی مانده در آن از روی ترحم تنهایی تو یا حس مسئولیت خلفت تو، همچنان با تو هستند در حالی که حسشان نمی کنی و روز به روز هم ترحم کنندگانت کم می شوند، کسانی که از زندگیت رنج می برند اما حسشان بهشان می گوید دل بسوزانند در حالی که تو اصلا نمی توانی درکشان کنی.
راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی، و جلوی یک دواخانه می ایستی. وارد می شوی، ۱۰تا اگزازپام و ۲۰تا دیازپام می خواهی تا کار را یکسره کنی. می گوید بدون نسخه نمی دهیم و تو می گویی به جهنم، مگر بازار سیاه را گرفته اند؟ تازه در آنجا داروی تقلبی و تاریخ گذشته بیشتر است و تو مطمئن می شوی که مو لایه درز کارت نمی رود.
راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی. فکر می کنی به رنج تنهایی ات، به اینکه همه فقط برای دلسوزی تنها بودن تو، با تو هستند. اینکه می دانی ذات و چهره ی رو به زوالت را کسی نمی خواهد، کسی تحملش را هم ندارد، کراهت دارد باید کفاره پس بدهند با دیدن تو. می خواهی بنویسی، می ترسی تا بوی تعفن زندگی ات دیگران را بیازارد. می ترسی همان دلسوزی و ترحم با همین بوی گند لجن، از تو گرفته شود.
دست می کشی از نوشتن، هر چه را که هست از گند و کثافت و تهوع گرفته تا خفقان و درد و رنج و تنهایی ات را می ریزی در دلت، در این اندک جایی که زندگی می بخشد و چند بار باز می ایستد تا لخته ای خون در میان شریان های مغزت باقی بماند و تو به استفراغ می افتی برای چه؟ برای که؟ برای تنهایی؟ برای رنج هایت؟ خوب کار را یکسره کن ای لعنت شده، ای منفورترین خلفت هستی، کار را یکسره کن. اوردوز؟ سیانور؟ مرگ موش؟ زدن رگ؟ نه این یکی خوب نیست. خونت بوی لجن می دهد. نمی خواهی از تن فرسوده ات به بیرون بریزد هرچند که وقت کالبدشکافی برای علت مرگ بیرون می ریزد، اما دیگر دلمه شده و روی برگه ی پزشکی قانونی علت مرگ را می نویسند مسمومیت دارویی.
با خیالاتت به خانه می آیی، ذره ای احساس نداری، احساسات بشری در تو مرده است. نفرت این دنیا بر تو باد که حتی توانایی آن را نداری دل کسی را بدست بیاوری یا لااقل خنده ای میان لبش بگذاری. لعنت بر تو ای شوم، ای بوف کور زندگی خود و دیگران. لااقل با یکسره کردن کار خود، خودت و دیگران را از عذاب وجودت برهانی.
Tags: انزوا, بی احساس, تلخ, تنفر, دلتنگ نوشت, دلتنگی, زندگی, غم, مالیخولیا, مرگ, پوچی
Posted in برای خالی نبودن عریضه, دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, چرک نوشت | ۵ Comments »
شنبه, آذر ۳۰م, ۱۳۸۷
از سرمای درونی با تو سخن می گویم، جایی که گرمترین احساسات منجمد می شود. در دمای منفی نفرت زیر غم.
Tags: تلخ, تنفر, دلتنگی, غم, پوچی
Posted in سیاه نوشت, شب نوشت, چرک نوشت, کوچک نوشت | ۳ Comments »
شنبه, آذر ۲۳م, ۱۳۸۷
حجم سیاه خلط آور زندگی را
باید ساکشنی باشد
تا چرکهای لخته شده اش را
با آرامش بمکد
حتی اگر خون های بدن را
با خود به ته سرزمین ابدی اشان
بکشاند.
Tags: دلتنگ نوشت, غم
Posted in روز نوشت, سیاه نوشت, شعر نوشت, چرک نوشت | ۲ Comments »