Archive for the ‘چرک نوشت’ Category

بی خوابی

جمعه, آبان ۳م, ۱۳۸۷

خیلی ها رو دیدم که در جمع دوستانشون از بی خوابی های هر شبشون حرف می زنن که درسته با کمی غصه در موردش حرف میزنن ولی انگار بی خوابی کلاس داره یا چه میدونم یه جور رقابت هستش، وقتی فلانی میگه منم بی خوابم، طرف میگه من کلا نیم ساعت در طول شبانه روز می خوابم و هرچی این عدد کمتر باشه نشون دهنده شخصیت برتر طرف هستش!
اما من فکر نمی کنم هیچ کدوم از اینها حتی یک شب رو بی خوابی کشیده باشن، یا اینکه واقعا احمقن که این طور ازش یاد می کنن.
فکر نمیکنم یکی از اینها تابحال ساعت ۵صبح بیدار شده باشن و تا شب اینقدر کار کنن که شب می رسن خونه عین جسد باشن ولی ساعت ۳ نصف شب وقتی میرن تو رخت خواب با وجود خستگی زیاد خوابشون نبره و تازه بعد از کلی کلنجار دوباره ساعت ۵ از رخت خواب بلند شن در حالی که حتی ۵دقیقه هم نخوابیدن.
مالیخولیایی به آدم دست میده و اگه این حالت مداوم باشه توهمات شدیدی همراهش هست و اگه یکی واقعا نتونه تحمل کنه من فکر میکنم به اسکیزوفرنی (شیزوفرنی) مبتلا بشه.
Insomnia یا همون بی خوابی یک وسیله نیست برای پز دادن به هم، چون تو این حالت تنها کسی که داغون میشه کسیه که این بیماریو داره و تو جمعی که هست میشنوه که چه طور افراد با چه لذتی از بی خوابی هاشون حرف می زنن.

فرصت های از دست رفته…

دوشنبه, مهر ۲۹م, ۱۳۸۷

فرصت های زیادی رو از دست دادم،
فرصت های زیادی رو در آینده خواهم داشت که اونها رو هم از دست خواهم داد.

این روزها به این فکر میکنم که چرا به اندازه آقای “ایکس” که شاید فرصتهاش به اندازه بند انگشت فرصتهای من هم نباشه، از فرصتهام استفاده نکردم اونجور که “ایکس” استفاده کرده از فرصتهاش!

حسرت فرصتهای از دست رفته و خواهند از دست رفته رو نمیخورم، حسرت روزگار آقای “ایکس” رو می خورم که الان چیزی شده برای خودش و من، همونیم که بودم دیگه نیستم.

دیالوگ ۷

جمعه, مهر ۲۶م, ۱۳۸۷

.ببخشید، جزوه هفته پیش استاد… رو میشه بدین؟
-تو کی دیدی من جزوه بنویسم؟
.گفتم شاید از بقیه بچه ها گرفته باشید…
-خوب برو از همون بقیه بگیر، میلاد و علی و… اینا مینویسم، برو ازشون بگیر
.(دمغ و ناراحت) مرسی…

تریاک کشیدن و اعتیاد به غم

جمعه, مهر ۲۶م, ۱۳۸۷

تریاک کشیدن بد نیست
غم داشتن
نابکارترین اعتیاد دنیاست
که مانند باد گلویی
میان دهانت می جهد
و بوی متعفن آن
تمامی اطرافیان نزدیک -نشسته یا ایستاده-
به تو را
می آزارد
و این تو هستی که می آزاریشان
نه آروغ بعد از خوردن آبگوشت
با پیاز!

فقر، ثروت، من، بچه گشنه

پنجشنبه, مهر ۲۵م, ۱۳۸۷

امروز که تو ترافیک خیابون ولیعصر هی پام رو کلاچ و ترمز بود، بوی رستوران های مختلف هم از بینی ام میزد بالا…
خیلی هم گشنه بودم، داشتم جایی هم میرفتم که زودتر این دل وامونده آروم بگیره که یهو خجالت کشیدم.
من نوعی پول دارم تو جیبم و میتونم وقتی تو خیابون راه میرم یهو هوس یه غذایی رو هم کردم برم و بخورم، اما اون بچه ۷-۸ ساله ای که پدرش یا بیکار یا کم در آمد چه گناهی کرده؟ وقتی تو خیابون راه میره و بوی کباب کوبیده دیوونه اش میکنه و به مادرش اصرار میکنه براش بخره و مادر بی نوا با هزار بهانه و… از کنار اون کباب فروشی ردش میکنه. یا پدرش که شاید از داخل خرد بشه و پیش خودش شرمنده.
از خودم بدم امد مثل خیلی وقتا که بدم میاد، ولی وقتی دیدم رسیدم میرزای شیرازی سر کریمخان و صدای معده خالی ام همه چیز رو از یادم برد.
چقدر من مزخرفم…