Archive for the ‘عمومی’ Category

خیام حزب‌اللهی، خیام بی‌خدا

جمعه, خرداد ۱۵م, ۱۳۸۸

خیلی جالب است مخطابان شعرهای کلاسیک که اینقدر با هم در تضادند. مذهبیونی که به عنوان مثال می گویند خیام از می و معشوق زمینی وقتی حرف می زند منظورش چیز دیگری است و همین ها وقتی رباعی می‌گوییم که از افکار نهیلیستی خیام و رد معاد و… حرف زده و نمی‌توانند معنی دیگری برای آن بیابند می‌گویند این رباعیات منتسب به خیام است. و آنسو دوستان بعضا چپ گرا- به قول خودشان- و بی اعتقاد و روشنفکر که یکسره می گویند نه منظور خیام می پرستی و معشوق بازی و کفر گویی اسلامی‌ست. دو طیف که از رباعیات وی لذت می‌برند و هواخواهش هستند و هر دو گروه خود را روشنفکر و آزاد اندیش می‌دانند غافل از اینکه دگماتیسم ترین افکار خود را در همین راه خرج می‌کنند و هیچ کدام حاضر نیستند آن شعر را برای زیبایی و لذتی که از آن میبرند بخوانند و تماما می‌خواهند شاعر بی‌نوای از خدا بی‌خبر مرده را از گور دربیاوردند و هم فکر خود کنند و حتی نمی‌توانند تصور کنند شاید گروه مقابل درست معنی شعر را درک کرده باشد (که کلا می‌دانیم معنی کردن شعر از بیخ و بن غلط است اگر بخواهیم بگوییم فلانی منظورش از فلان مصرع فلان بوده) و آنها تصورشان از شاعر غلط است. ‌
این موضوع در مورد حافظ و سعدی و مولانا و… نیز صدق می‌کند متاسفانه…

خیام هم که خودش صراحتا به مشکک بودن خود و اصل بنیادین آن اعتراف می‌کند:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
که ای بی خبران راه نه آن است و نه این

سی سال

دوشنبه, بهمن ۲۱م, ۱۳۸۷

سی سال
Thirty years
Trente ans
Dreißig Jahre
Тридесет години
۳۰年
Trideset godina
Kolmkümmend aastat
तीस साल
Trinta anos
Τριάντα χρόνια
۳۰ 년
Trent’anni
Tretti år
Harminc év
שלושים שנה
Тридесет година
Otuz yıl
สามสิบปี
Ba mươi năm
Tridsať rokov
Treinta años
Kolmekymmentä vuotta
Trisdešimt metų
Tiga puluh tahun
Tatlumpung taon
Dertig jaar
եռեսուն տարի
ثلاثین عاما
Trenta anys
Tredive år
Treizeci de ani
Тридцять років
Trideset let
Tridhjetë vjet
Тридцать лет
Trīsdesmit gadu
Trzydzieści lat
Tletin sena
Třicet let
Trinta anos
Trettio år

من تنها هستم، حتی بین دوستان

جمعه, بهمن ۱۱م, ۱۳۸۷

می گویند تو تنها نیستی، راست است، ده ها نفر کنار تو هستند، دوستت هستند، مثلا. آری، از نظر تو این ها مثلا دوستانت هستند، می گوید چه آدم خوبی، چه انسان با شخصیتی، آری، اینها را می گویند، دوستت دارند واقعا، به خاطر احترام متقابل؟ یا بخاطر شخصیت بالای فردی تو از نظر آنها؟ تو باور می کنی، خوشحال می شوی که دوستت دارند، کنارت نگذاشته اند، در جمعشان راه ات می دهند، چون تو با شخصیتی، انسانی، بله، اما یک لحظه، یک دقیقه، او می گذرد، از کنار این جمع که تو هستی، می گذرد، ناگهان همه جمعیتی که تو را به خود راه داده اند، دور می شوند، به سمت او می روند، شخصی که شخصیتش در تقابل توست، شخصی که خود همان اشخاص او را با هزار نام می شناسند، ولی تو را رها می کنند و می روند سمت او، می خندند، قاه قاهشان به آسمان می رود از فشار خنده هایی که گفته های او برایشان دارد، گفته هایی که تو هم می توانی بزنی و آنها بخندند، ولی می دانی نمی خندند، چون مشکل تو هستی، نه حرف، آن وقت تو می شوی یک انسان بی شخصیت، احمق، که فقط نوک بینی اش را می بیند و به تمسخر دیگران می نشیند، طرد می شوی، از جمع طرد می شوی و می مانی در خلوت، می روی جلو تا در جمع جدیدشان رخنه کنی، انگار نیستی، گویی از ابتدا وجود خارجی نداشته ای، مرکز احساسات و خنده ها و افکار آن فرد جدید است، تو قبل از آن هم مرکز توجهات نبودی، فقط بینشان بودی و می دیدن که هستی، اجازه ورود داده بودند که باشی.

منزوی می شوی، می روی کنجی و تنها می نشینی، کسل، بی احساس و بی رویا و بی کوفت و بی زهرمار… می نشینی و فکر می کنی، یکشان میاید سمتت، آن فرد بدون در نظر گرفتن علاقه دیگران به خود، با تمام غرور رفته است، جمع را ترک کرده و رفته است. یک یک می آیند به سمتت، می گویند چرا پکری، ای زهرمار، ای… در یک آن آرزوی مرگ همشان را می کنی، کاری که خود با تو کرده اند را حالا دارند از تو باز خواست می کنند. چرا پکری؟ مگر برای شما مهم است؟ مگر من هستم؟ وجود دارم؟ من کی ام؟ با من چه کار دارید؟ من که در جمعتان غریبه بودم، چه شد؟ شخصیتم به جمع شما نمی خورد؟ چه طور با شخصیت من می سازید و با شخصیت او شاد می شوید؟ چه طور مرا با شخصیت خطاب می کنید و طردم می کنید، او را یک لاابالی می خوانید و دورش را می گیرید و می خندید؟ شما که هستید؟ دوست؟ دشمن؟ بخدا دشمنان آدم انسان را طرد نمی کنند، می کشند، ولی طرد نمی کنند، لااقل همیشه پی کارت هستند که یک وقت از زیر دستشان در نروی. به خودت لعنت می فرستی، مشکل از کجاست؟ شخصیت تو؟ افکارت؟ احساساتت؟ ریختت؟ چه؟ مشکل از کجا آغاز می شود؟ هستی و مشکل از کجا گریبان تو را می گیرد؟ شعور کم آنها یا تو؟ جذابیت او؟ خریت تو؟ چه؟ مشکل را نمی توانی بیابی، بیهوده است، همیشه بیهوده بوده، همیشه غمگین و افسرده و سر خورده. همیشه تنها، حتی در جمع های ده ها نفره، حتی در خلوت دو نفره ای که دوستش داری ولی عملا فکر جای دیگری درگیر است.

روشنفکری در ایران

چهارشنبه, مهر ۱۷م, ۱۳۸۷

روشنفکری در ایران:

-کتاب خواندن تا سر حد مرگ حتی اگه علاقه ای به مطالعه نداشته باشی و البته نوع کتاب هم مشخص کننده نوع فکر و روشنگری شماست، مثلا اگر روشنفکر هنری هستید مسلما کتابهایی که یکم عجیب هستند و اسمها و موضوعات عجیب غریب دارن عالیست.

-قهوه خوردن و البته گفتن “پووووف… چه قهوه ی تلخی… مرگه جونه تو” حتی اگر قهوه شیرین باشد تا آن حد که شیرین اش طعم قهوه رو تغییر بده و آدم حالش به تهوع برسه.

-کافه نشینی، خوش بختانه چند سالی هم هستش که اون تریاهایی که “کافی شاپ” نام گرفته بودند شده اند کافه. حالا این کافه هرچی تاریک تر، دود آلودتر و افرادی هم تیپ شماتر داشته باشه چه بهتر. اسمهای کافه هایی که به نوع فکر شما (از هنری گرفته تا فلسفی و سیاسی و…) چه بهتر. مثلا اگر اسمی باشد مبنی بر اینکه فلان شخصیت اونجا میشسته و بنده خدا غذا میخورده (حتی اگر نوع غذا خوردن اش با شما فرق بکنه) یا اسم شخصیت فلان نمایشنامه یا داستان یا حتی نامی فلسفی…

-کشیدن سیگار در حد مرگ… چه بهتر که “بهمن” باشد و اگر هم که دانشجو تشریف دارید از نوع “کوچکش” (شما همان اسمی که بین عامه “روشنفکران” مرسوم است بخوانید) و البته در همان کافه ها و حتی در موقع نکشیدن هم اشاراتی به سیگاری بودن خود بکنید.

-تحقیر قشر ثورتمند جامعه (همون بورژوآ) حتی و حتی و حتی اگر خودتون بورژوآ ترین افراد باشید…

-رفتن به اجتماعات هم فکران خود. در اینجا میتونید هر بحثی بکنید، از طرز فکرتون گرفته تا تمسخر و ایراد گرفتن از روشنفکران اونوری و اینوری و بالایی و پایینی و… این اجتماعات در غارها*، پارکها، خانه های همدیگر، گوشه ای از دانشگاه ها، کافه ها و… برگزار میشود. البته سیگار به میزان لازم و خواندن مطالب جدید از نوع طرز فکر خود در شب گذشته از یاد نرود.

-گفتن واژگان و ادعا نمودن به کارهایی که افراد مشهور طرز فکر خود به اون کارهای اعتقاد داشتن و انجام دادن. مثلا اگر شخصیت محبوبتون منزوی بوده، بگویید من عاشق انزوا هستم. عیبی هم نداره که منزوی نیستید چون بالاخره کسی که کارهای بالا رو انجام میده رو نمیشه گفت منزوی ولی شما بگید، هم فکران شما برایتان هوووووووورا میکشند.

-لباس در روشنفکری فعلیست جدا ناشدنی، لباس های خاص پوشیدن بسته به نوع تفکر خود. مثلا اگر عشق ال-چه هستید کلاه اش و البته ریش اش میتوانید به روشنفکری شما کمک کند شدید.

-و خلاصه اینکه هرکاری که بتواند شما رو به شخصیت های نوع تفکر خود نزدیک کند (حالا از مارک سیگار شخص گرفته تا دانستن اینکه فلان شخص فلان ساعت از صبح تازه شبش بوده و میخوابیده و…) الا خود “فکر” کردن…

—————–

پ.ن: منظور از روشنفکر که خوب مشخص هستش، شما انواع کلش رو در نظر بگیرید از نوع هنرمند و سیاسی تا فلسفی و روانکاوی.

پ.ن۲:

«سه دسته هستیم …
یا ادعا داریم
یا نداریم
یا به طرز تهوع آوری ادعای بی ادعایی داریم و با هزار تا ادا و اطوار می خواهیم ثابت کنیم که ادعا نداریم.»**

پ.ن۳: از نظر ابراهیم گلستان، اصلا در ایران روشنفکر وجود نداره و تازه اگرم باشه خیلی خیلی کم و البته گمنام.

پ.ن۴: به اون آقا و خانم ایرانی که جزو ۱۰ روشنفکر اول جهان شناخته شدن کاری نداریم، اصلا به ما چه چه جوری اینجوری شد…

پ.ن۵: به کسی برنخوره، کلی گفتم. خودم از همه بدترم…

……………………

*غار=پاتوق، جایی برای تلپ شدن، مکان چتر بازی برای روشنفکران

**خوشم اومد نوشتم، اونم از کسی که خیلی قبولش دارم، پر مدعا هم نیست در حالی که همه چیز هست: مهران خان افشارنادری

فراخوان مسابقه ماه‌ریز

سه شنبه, مهر ۱۶م, ۱۳۸۷
فراخوان اولین مسابقه عکس ماه‌ریز

فراخوان اولین مسابقه عکس ماه‌ریز

خوب اینم از موسسه “ماه ریز” که خیلی کتاباشو دوست دارم…

ما که عکس نداریم برای موضوع “مرد” (باز زن بود یه چیزی) اگر دارید شرکت کنید که جالب است این “ماه ریز” جان.

اطلاعات تکمیلی