من معتاد نگاهت شدم، ترکم نده…
برچسبها:اعتیاد, عشق, غم, مخدر
نوشته شده در دلتنگ نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت
وقتی در میان تخت خوابم
تو نیستی
بیخوابم، نبودنت آزارم می دهد
وقتی در میان آغوشم
به زیبایی خوابیده ای
بیخوابم، نمی خواهم از دست بدهم
یک لحظه دیدنت را
و شادی ای را که چشمان بستۀ معصومت
شبانه به سراغم می آورند.
برچسبها:بی خوابی, عشق, نچندان شاعرانه
نوشته شده در دلتنگ نوشت, شعر نوشت
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
برچسبها:حافظ, عشق, غم
نوشته شده در دلتنگ نوشت, شعر نوشت
می گویند:
ببین چه شهر رنگارنگی داریم!
آنچه ساخته اند اما
نشان از انزوا دارد
یادمان تنهایی شان است
برچسبها:انزوا, خسرو ناقد, دلتنگی, شعر روزهای دلتنگی, ییرژی گروشا
نوشته شده در دلتنگ نوشت, شعر نوشت
من که اینگونه مرده وار شب را صبح می کنم، پس چرا سرشار از زندگی ام؟
برچسبها:زندگی, مالیخولیا, مرگ
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت
