هیچ وقت کسی مرا آن طور که هستم نخواست، و هیچ وقت هم نشدم آنچه که دیگران می خواهند باشم. پس من بیهوده بودم؟!

برچسب‌ها:, ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, روز نوشت, سیاه نوشت, کوچک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۴:۱۶ ب.ظ     |     نظرات (۲)

می شد من و تو برای هم می بودیم نه او که آن سر دنیاست. می شد قبل اینکه او تو را ببیند من تو را ببینم. می شد تو منتظر صدای من از پشت تلفن باشی نه نوشته های او در صفحه ی مسنجر. می شد شعرهای مرا با صدای خودم میشنیدی نه شعرهای او با خط تایپ شده وبلاگ. می شد تو با من می بودی و من غم دردناک خود را برای تو بازگو میکردم نه او که با صدای مست تنها به عشوه گری تنت شاد می شود. می شد و می شد و می……..

برچسب‌ها:, ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, روز نوشت, کوچک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۳:۴۱ ب.ظ     |     نظرات (۰)

تو نمی توانی بفهمی حجم ظریف دستانی را که در دستان بزرگ تو غوطه می خورند و از ظریفترین برگهای درختان، لطافتی بیشتر دارند. تو نمی توانی بفهمی پیچیدن طرّه ای از موهای خرمایی را دور انگشت اشاره ات وقتی سرش روی شانه ات بی وزن بی وزن است. تو نمی توانی بفهمی مردمک چشمان قهوه ای را وقتی به تو نگاه می کنند، گویی که در آن لحظه دنیا در تو ختم می شود و برق آن چشمان که تو را می کشد. تو نمی توانی بفهمی لبخندی را که در حضور تو سرشار از گفته ها می شود، خنده ای که کل هستی را برایت رقم می زند تا حتی مرگ هم برایت آسان باشد. تو نمی توانی بفهمی صدایی را که از هزاران ساز زهی و ضربی نوسانات بیشتری را بر قلبت زخمه می زند.
نه، تو نمی توانی اینها را بفهمی پوریا…

برچسب‌ها:, ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, کوچک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱۱:۵۵ ق.ظ     |     نظرات (۳)

همخوابگی های شبانه چه سودی داشت
جز لذت یک لرزش کوتاه بدن
و بوسه هایی که طعم گس الکل و سیگار می داد.
من آگاهانه خود را کشتم
چون زندگانیم سرتاسر نادانی بود
و افرادی میان دایره ی تنهایی ام
شلوغ می کردند تا شاید کمی شاد شوم.
دختر همسایه کنار پنجره، به رف تکیه داده بود
سیگاری می کشید و من در میان استتار تنهایی خود
او را می پاییدم و به رف حسادت می کردم.
ای کاش جای سیگار بودم و او لبانش را بر لبان من می گذارد
کاش جای چشم انداز پنجره ی اتاقش بودم
تا او با آن چشمان خمارِ رنگ پریده به من می نگریست.
بیهوده بود زندگی و اگر خداوندگاری بود
بیهوده خلق کرد مرا از اسپر پدر و تخمک مادر
در آن شب همخوابگی دوتن
و ای وای از این همخوابگی های شبانه که سودی نداشت
جز لذت یک لرزش کوتاه بدن
و تولد بیهوده ی من به جهانی دهشت بار.

برچسب‌ها:, , , ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شعر نوشت, چرک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱۲:۱۶ ب.ظ     |     نظرات (۲)

حال و روزم این روزها اصلا خوب نیست.
هاردم سوخت و تمام اطلاعات به باد رفت…

برچسب‌ها:
نوشته شده در برای خالی نبودن عریضه, دلتنگ نوشت, شب نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱۰:۲۶ ب.ظ     |     نظرات (۲)