Archive for the ‘دلتنگ نوشت’ Category

آدم را مسخره می کنند

جمعه, بهمن ۱۸م, ۱۳۸۷

یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند، نمی شود گفت، آدم را مسخره می کنند.

صادق هدایت

سرود آفرینش

چهارشنبه, بهمن ۱۶م, ۱۳۸۷

“به دنبال کدامین قصه و افسانه می‌گردی
در این بیغوله رد پایی از یاران نمی‌یابی
چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد
که در شهر ددان میراثی از انسان نمی‌یابی”

در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم
با همه نامهربانان مهربانی کردم
همدلی هم آشیانی هم زبانی کردم

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست
آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست
هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست

من نه هرگز شکوه‌ای از روزگاران کرده‌ام
نه شکایت از دو رنگی‌های یاران کرده‌ام
گرچه شکوه بر زبانم می‌فشارد استخوانم

من که با این برگریزان روز و شب سرکرده‌ام
صد گل امید را در سینه پرپر کرده‌ام
دست تقدیر این زمانم کرده همرنگ خزانم

پشت سر پلها شکسته پیش رو نقش سرابی
هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد مردمی دیریـست مرده
سرفرازی را چه داند سر به زیری سرسپرده

می‌روم دل‌مردگی‌ها را ز سر بیرون کنم
گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم
در سرود آفرینش نغمه‌ای موزون کنم

در دو روز عمر خود بسیار هرمان دیده‌ام
بس ملامتها کز این نامردمان بشنیده‌ام
سر دهد در گوش جانم موی همرنگ شبانم

من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده‌ام
زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده‌ام

گر بمانم یا نمانم بند‌ه پیر زمانم
گر بمانم یا نمانم بند‌ه پیر زمانم

شعر: اردلان سرافراز
صدا: داریوش اقبالی

[audio: sorood_afarinesh.mp3]

سخت نگیر

شنبه, بهمن ۱۲م, ۱۳۸۷

وقتی میگن “سخت نگیر…”، عین پتکی که تو سرم خورد میشه

ننالم؟

شنبه, بهمن ۱۲م, ۱۳۸۷

دلم زار و حزینه، چون ننالم؟
وجودم آتشینه، چون ننالم؟

به من گویند طاهر هر چند نالی
چو مرگم در کمینه، چون ننالم؟

من تنها هستم، حتی بین دوستان

جمعه, بهمن ۱۱م, ۱۳۸۷

می گویند تو تنها نیستی، راست است، ده ها نفر کنار تو هستند، دوستت هستند، مثلا. آری، از نظر تو این ها مثلا دوستانت هستند، می گوید چه آدم خوبی، چه انسان با شخصیتی، آری، اینها را می گویند، دوستت دارند واقعا، به خاطر احترام متقابل؟ یا بخاطر شخصیت بالای فردی تو از نظر آنها؟ تو باور می کنی، خوشحال می شوی که دوستت دارند، کنارت نگذاشته اند، در جمعشان راه ات می دهند، چون تو با شخصیتی، انسانی، بله، اما یک لحظه، یک دقیقه، او می گذرد، از کنار این جمع که تو هستی، می گذرد، ناگهان همه جمعیتی که تو را به خود راه داده اند، دور می شوند، به سمت او می روند، شخصی که شخصیتش در تقابل توست، شخصی که خود همان اشخاص او را با هزار نام می شناسند، ولی تو را رها می کنند و می روند سمت او، می خندند، قاه قاهشان به آسمان می رود از فشار خنده هایی که گفته های او برایشان دارد، گفته هایی که تو هم می توانی بزنی و آنها بخندند، ولی می دانی نمی خندند، چون مشکل تو هستی، نه حرف، آن وقت تو می شوی یک انسان بی شخصیت، احمق، که فقط نوک بینی اش را می بیند و به تمسخر دیگران می نشیند، طرد می شوی، از جمع طرد می شوی و می مانی در خلوت، می روی جلو تا در جمع جدیدشان رخنه کنی، انگار نیستی، گویی از ابتدا وجود خارجی نداشته ای، مرکز احساسات و خنده ها و افکار آن فرد جدید است، تو قبل از آن هم مرکز توجهات نبودی، فقط بینشان بودی و می دیدن که هستی، اجازه ورود داده بودند که باشی.

منزوی می شوی، می روی کنجی و تنها می نشینی، کسل، بی احساس و بی رویا و بی کوفت و بی زهرمار… می نشینی و فکر می کنی، یکشان میاید سمتت، آن فرد بدون در نظر گرفتن علاقه دیگران به خود، با تمام غرور رفته است، جمع را ترک کرده و رفته است. یک یک می آیند به سمتت، می گویند چرا پکری، ای زهرمار، ای… در یک آن آرزوی مرگ همشان را می کنی، کاری که خود با تو کرده اند را حالا دارند از تو باز خواست می کنند. چرا پکری؟ مگر برای شما مهم است؟ مگر من هستم؟ وجود دارم؟ من کی ام؟ با من چه کار دارید؟ من که در جمعتان غریبه بودم، چه شد؟ شخصیتم به جمع شما نمی خورد؟ چه طور با شخصیت من می سازید و با شخصیت او شاد می شوید؟ چه طور مرا با شخصیت خطاب می کنید و طردم می کنید، او را یک لاابالی می خوانید و دورش را می گیرید و می خندید؟ شما که هستید؟ دوست؟ دشمن؟ بخدا دشمنان آدم انسان را طرد نمی کنند، می کشند، ولی طرد نمی کنند، لااقل همیشه پی کارت هستند که یک وقت از زیر دستشان در نروی. به خودت لعنت می فرستی، مشکل از کجاست؟ شخصیت تو؟ افکارت؟ احساساتت؟ ریختت؟ چه؟ مشکل از کجا آغاز می شود؟ هستی و مشکل از کجا گریبان تو را می گیرد؟ شعور کم آنها یا تو؟ جذابیت او؟ خریت تو؟ چه؟ مشکل را نمی توانی بیابی، بیهوده است، همیشه بیهوده بوده، همیشه غمگین و افسرده و سر خورده. همیشه تنها، حتی در جمع های ده ها نفره، حتی در خلوت دو نفره ای که دوستش داری ولی عملا فکر جای دیگری درگیر است.