پایان دنیا و نگاه او
شنبه, مهر ۲۷م, ۱۳۸۷و تو به این نتیجه می رسی که دنیا به پایان رسیده، بعد از پایان نگاهش به تو…
و تو به این نتیجه می رسی که دنیا به پایان رسیده، بعد از پایان نگاهش به تو…
هست شب
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب
سکوتی است این شب
شبی پاره پاره
شب بوها بوی خون تراوش می کنند
و در میان کوچه ها
نور شمع بی تابی خیرات می کنند
در میان بام های بلند برج های این شهر
خفته اند آسودگان
در آغوش دلهره آور دلبران خویش
و من اینجا
میان تاریکخانۀ خانۀ خویش
برای دیدگان ناشناس
چشم دوخته ام به درب آهنین
به درب آهنین این دژ بی منتها
که احاطه کرده
چهارستون بدن را
و می فشرد پردۀ گوشم را
سکوت سرتاسر این شب،
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب.
.ببخشید، جزوه هفته پیش استاد… رو میشه بدین؟
-تو کی دیدی من جزوه بنویسم؟
.گفتم شاید از بقیه بچه ها گرفته باشید…
-خوب برو از همون بقیه بگیر، میلاد و علی و… اینا مینویسم، برو ازشون بگیر
.(دمغ و ناراحت) مرسی…
تریاک کشیدن بد نیست
غم داشتن
نابکارترین اعتیاد دنیاست
که مانند باد گلویی
میان دهانت می جهد
و بوی متعفن آن
تمامی اطرافیان نزدیک -نشسته یا ایستاده-
به تو را
می آزارد
و این تو هستی که می آزاریشان
نه آروغ بعد از خوردن آبگوشت
با پیاز!
مغزم خسته تر از هر لحظه دیگریست. زمانی که در باغ گیلاس تنهایی خود غمگینانه به آواز دو گنجشک می نشینم و ای داد از حسرتی که هست وجودش میان تک تک سلولهای تنم و انتظاری بیهوده برای باز شدن در باغ و دیدن او. او که نمی دانم کیست و کجا هست و نیست و کی می آید تا کنار من، نزدیک حوض که خالی است از آب، بنشیند و با اصوات حنجرۀ غبارآلودش بی هیچ ترحم، بی هیچ توقع و بی هیچ شهوت، به لاله گوش آلوده به زنگار هزارساله تنهایی من بوسه زند.