نوستالژی
پنجشنبه, مهر ۲۵م, ۱۳۸۷یک شب سرد زمستون که اتفاقا برف هم میاد،
فشم،
توی یکی از رستوران ها،
یه شام چهار نفره گرم،
هنوز طعم سوپ جوش از دهنم بیرون نرفته،
و البته دیدن برف از پشت پنجره،
دیگم فک نکنم تکرار بشه،
هیچ وفت…
یک شب سرد زمستون که اتفاقا برف هم میاد،
فشم،
توی یکی از رستوران ها،
یه شام چهار نفره گرم،
هنوز طعم سوپ جوش از دهنم بیرون نرفته،
و البته دیدن برف از پشت پنجره،
دیگم فک نکنم تکرار بشه،
هیچ وفت…
امروز که تو ترافیک خیابون ولیعصر هی پام رو کلاچ و ترمز بود، بوی رستوران های مختلف هم از بینی ام میزد بالا…
خیلی هم گشنه بودم، داشتم جایی هم میرفتم که زودتر این دل وامونده آروم بگیره که یهو خجالت کشیدم.
من نوعی پول دارم تو جیبم و میتونم وقتی تو خیابون راه میرم یهو هوس یه غذایی رو هم کردم برم و بخورم، اما اون بچه ۷-۸ ساله ای که پدرش یا بیکار یا کم در آمد چه گناهی کرده؟ وقتی تو خیابون راه میره و بوی کباب کوبیده دیوونه اش میکنه و به مادرش اصرار میکنه براش بخره و مادر بی نوا با هزار بهانه و… از کنار اون کباب فروشی ردش میکنه. یا پدرش که شاید از داخل خرد بشه و پیش خودش شرمنده.
از خودم بدم امد مثل خیلی وقتا که بدم میاد، ولی وقتی دیدم رسیدم میرزای شیرازی سر کریمخان و صدای معده خالی ام همه چیز رو از یادم برد.
چقدر من مزخرفم…
کوچک که بودم
در میان جمع بزرگان
وقتی مردان سبیل کمونیستی
و زنان رژ به لب
سیگارهای وینستون خود را
در زیر سیگاری خاموش می کردند
من هم در آرزوی بزرگ شدن
کبریت ها را
آتش میزدم، تا پز سیگار کشیدن بگیرم
و هنگامی که با آنها ۲۱ بازی میکردم
آرزویم این بود
که کاش بزرگ بودم و مثل آنها
آن پولهای مچاله شده را ببرم
حال چند صد سال از آن وقت گذشته
و من بزرگ شده ام
نه سیگار می کشم،
نه دیگر وقت ۲۱ بازی کردن را دارم
و نه حتی حوصله دور هم نشینی های بیهوده
اما تنها یک چیز دارم
یک آرزو
که محال است برآورده شدنش
اکنون می خواهم
به سن پنج سالگی ام باز گردم
تا دیگر برایم مهم نباشد
نگاه های سرسری او، سر کلاس
و افکار پوچ و بیهوده ام
از سر سیری عقل ناقص ام
کودکی ام را به بهای ناچیز
خودفروشانه به حراج گذاشتم
و در عوض بزرگسالی ام را
با بهایی مفت اما عذابی مداوم
به چنگ آورده ام.
برای دوست عزیزم زیبا که در آرزوی لحظات کودکی اش است…
امروز گیر دادم به خیام…
گاویست در آسمان و نامش پروین
گاوی دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
یک توضیح در مورد این رباعی بدم برای اون دست از دوستانی که شاید کامل متوجه نشده باشن. منظور از بیت اول که خوب صورت فلکی گاو هستش که قسمتی از اون خوشه پروین هست. اما بیت دوم رو شاید خیلی ها ندونند که قدما معتقد بودند کره زمین روی شاخ یک گاو قرار داره و اون گاو روی یک نهنگ و نهنگ توی آب و… پس در نتیجه وقتی در مورد این زیر و زبر گاوها حرف میزنه یعنی کره زمین. بقیه اش هم کاملا واضح هست که مشتی خر منظور کیست…
دو سه سال پیش از طریق دوستی با فیلم Paradise Now آشنا شدم.
فیلم راجع به تروریست های فلسطینی هستش (یا به قول بعضی ها استشهادی ها و فدائیان) که چه طور جوانان فلسطین رو شست و شوی مغزی میدهند و به اسم نجات کشور و اسلام و… جان انسانهای بی گناه دیگر رو میگیرند.
داستان فیلم راجع به دو پسر هستش که میخوان در تلاویو عملیات انتهاری (تروریستی) خودشون رو انجام بدن و…
درضمن کارگردان این فیلم فلسطینی هستش نه اسرائیلی، نه آمریکایی و نه وابسته به هیچ ارگانی و در یک فضای کاملا آزاد این فیلم رو ساخته. این فیلم خیلی خوب میتونه به ما نشون بده که در فلسطین واقعا چه میگذره.