Archive for آبان, ۱۳۸۷

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود…

سه شنبه, آبان ۱۴م, ۱۳۸۷

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

شهر انزوا

سه شنبه, آبان ۱۴م, ۱۳۸۷

می گویند:
ببین چه شهر رنگارنگی داریم!

آنچه ساخته اند اما
نشان از انزوا دارد
یادمان تنهایی شان است

دو قطعه از یزدانیان و رضاعی

دوشنبه, آبان ۱۳م, ۱۳۸۷

دیروز تو تاکسی نشسته بودم و ایرفون تو گوشم بود که رسید به ترک “یک شب” از پیمان یزدانیان و ویلنسلش من رو یاد دوست خوبم فرزانه انداخت.
چه زیباست این قطعه…

این دو قطعه تقدیم به دوست خوبم فرزانه که ویلنسل و ویلن و آرشه رو دوست داره.

یک شب / پیمان یزدانیان
علی شیبانی: باووسون
فرشید حفظی فرد: ابوا
مجید اسماعیلی: ویلنسل
عماد نکویی: ویلنسل

[audio: One Night.mp3]

تهران من / کریستف رضاعی
بردیا کیارس: ویلن
پدرام فریوسفی: ویلن
عماد نکویی: ویلن آلتو
مجید اسماعیلی: ویلنسل

[audio: My Tehran.mp3]

مرده وار زندگی می کنم…

یکشنبه, آبان ۱۲م, ۱۳۸۷

من که اینگونه مرده وار شب را صبح می کنم، پس چرا سرشار از زندگی ام؟

دیلاق تر از همیشه بوده ام

شنبه, آبان ۱۱م, ۱۳۸۷

دیلاق تر از همیشه بوده ام
میان این همه تعریف از خود
من دیلاق تر از همیشه بوده ام
می دانم که بی سبب زیستن من
تنها دلخوش کنکی است
برای آن دو
که آن شب
میان آغوش هم خسبیدند
همانند تخمک و اسپرمشان
که با هم در آمیختند و من
زاده شدم از یک سلول
نه خاکی بود
نه هوایی
حتی آتش هم نبود
مایع بود
آب نبود همچو اقیانوس پهناور
و آن دم
لحظۀ جدال اسپرم ها
لحظۀ مرگ تدریجی یک انسان بود،
من
و نه ماه آزگار
در میان توده ای از گوشت و خون
با تنها راه اتباطی ام
از شکم
برزخانه زیستم و
به انتظار رستاخیز پائیزی خود
ذره ذره جان دادم
و این بود سرنوشت منحوس یک انسان،
من
و در میان انبوهی از
خون و چرک
چشم خود را بستم
و قیامت را تجربه کردم
تا به امروز.