Archive for آذر, ۱۳۸۷

برف نو سلام

سه شنبه, آذر ۲۶م, ۱۳۸۷

برف نو، برف نو، سلام، سلام!
بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
پاکی آوردی – ای امید سپید! -
همه آلوده گی ست این ایام.
راه شومی ست می زند مطرب
تلخ واری ست می چکد در جام
اشک واری ست می کُشد لب خند
ننگ واری ست می تراشد نام
شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
نقش هم رنگ می زند رسام.

مرغ شادی به دام گاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام!
ره به هموارْجای دشت افتاد
ای دریغا که بر نیاید گام!
تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کآتش از آب می کند پیغام!
کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع بر گرفته ایم از کام…
خام سوزیم، الغرض، بدرود!
تو فرود آی، برف تازه، سلام!

[audio: barf.mp3]

حجم سیاه زندگی

شنبه, آذر ۲۳م, ۱۳۸۷

حجم سیاه خلط آور زندگی را
باید ساکشنی باشد
تا چرکهای لخته شده اش را
با آرامش بمکد
حتی اگر خون های بدن را
با خود به ته سرزمین ابدی اشان
بکشاند.

عید خون

سه شنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۸۷

و اینگونه بود که خون ریختن مبارک شد…

پ.ن: وحشی تر از آدمی حیوانی هست؟

شاه شمشادقدان

سه شنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۸۷

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم
که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

این غزل رو بسیار دوست دارم. سالار عقیلی در آلبوم “عشق ماند” سه بیت از این غزل رو اجرا کرده. گروه راک “دش” هم ابیاتی از این شعر رو با یک بیت از غزلی دیگه ترکیب کرده و در آلبوم “سی” اجرا کرده. دوتا ترک رو دوس دارم هرچند که ترکهای دیگر دش رو بیشتر دوست دارم تا این یکی و البته وکالر خوبی هم نداره این گروه متاسفانه برعکس موزیکش.

شاه شمشادقدان – سالار عقیلی

[audio: Shahe_Shemshad_Ghadan.mp3]

کوزه-گروه دش

[audio: Kuzeh.mp3]

تو نمی توانی اینها را بفهمی پوریا…

سه شنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۸۷

تو نمی توانی بفهمی حجم ظریف دستانی را که در دستان بزرگ تو غوطه می خورند و از ظریفترین برگهای درختان، لطافتی بیشتر دارند. تو نمی توانی بفهمی پیچیدن طرّه ای از موهای خرمایی را دور انگشت اشاره ات وقتی سرش روی شانه ات بی وزن بی وزن است. تو نمی توانی بفهمی مردمک چشمان قهوه ای را وقتی به تو نگاه می کنند، گویی که در آن لحظه دنیا در تو ختم می شود و برق آن چشمان که تو را می کشد. تو نمی توانی بفهمی لبخندی را که در حضور تو سرشار از گفته ها می شود، خنده ای که کل هستی را برایت رقم می زند تا حتی مرگ هم برایت آسان باشد. تو نمی توانی بفهمی صدایی را که از هزاران ساز زهی و ضربی نوسانات بیشتری را بر قلبت زخمه می زند.
نه، تو نمی توانی اینها را بفهمی پوریا…