این منم، قصیده ای برای مرگ…
برچسبها:تلخ, غم, قصیده, مرگ, پوچی
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, کوچک نوشت
بیهوده زیستنم را توجیهی نیست
به جز سیلی دردناک نگاه های آدمیان
که در میان خیابان ها،
پارک ها،
کافه ها
و حتی خانه ات
با بی شرمانه ترین خنده ها
بر میان هیبت ات می خوابانند.
انزوایی تلخ،
سخت دردآور
و کشنده
که به انزجاری ابدی از خود،
از خود بودن،
از خود خواسته تا زاده شدن بر می انجامد
و تصویری خیالگونه از
تردید زنده بودن
یا مردن میان چاله ای،
را در ته مخچه له شده ات، از شلیک گلوله ای
حس کنی.
برچسبها:انزوا, تلخ, تنفر, دلتنگی, شعر, غم, مالیخولیا, نچندان شاعرانه, پوچی
نوشته شده در سیاه نوشت, شعر نوشت, چرک نوشت
سی سال
Thirty years
Trente ans
Dreißig Jahre
Тридесет години
۳۰年
Trideset godina
Kolmkümmend aastat
तीस साल
Trinta anos
Τριάντα χρόνια
۳۰ 년
Trent’anni
Tretti år
Harminc év
שלושים שנה
Тридесет година
Otuz yıl
สามสิบปี
Ba mươi năm
Tridsať rokov
Treinta años
Kolmekymmentä vuotta
Trisdešimt metų
Tiga puluh tahun
Tatlumpung taon
Dertig jaar
եռեսուն տարի
ثلاثین عاما
Trenta anys
Tredive år
Treizeci de ani
Тридцять років
Trideset let
Tridhjetë vjet
Тридцать лет
Trīsdesmit gadu
Trzydzieści lat
Tletin sena
Třicet let
Trinta anos
Trettio år
برچسبها:همینجوری
نوشته شده در برای خالی نبودن عریضه, سیاه نوشت, عمومی
از شرمساری صبح برایت گفتم،
هنگامی که از ظلمات نفرین شده من
دیگر طلوع نکرد.
برچسبها:انزوا, تلخ, دلتنگی, شب, صبح, غم, نچندان شاعرانه
نوشته شده در سیاه نوشت, شعر نوشت, کوچک نوشت
