Posts Tagged ‘انزوا’

دیالوگ ۱۴

دوشنبه, بهمن ۱۴م, ۱۳۸۷

-می خوام تنها باشم
.چه خوب. خوب کجا بریم؟
-می خوام تنها برم پارک
.چه عالی، بریم من که آمادم
-می گم می خوام تنها باشم
.خوب تنهایی می ریم دیگه…
-خیلی خری
.چرا؟
-چون فکر می کنی من و تو یکی هستیم
.یعنی نیستیم؟
-به نظر تو اینجوری میاد؟
.احمق، روانی، کثافت، من فکر می کردم من تنهایی توام
-خوب اشتباه فکر می کردی

من تنها هستم، حتی بین دوستان

جمعه, بهمن ۱۱م, ۱۳۸۷

می گویند تو تنها نیستی، راست است، ده ها نفر کنار تو هستند، دوستت هستند، مثلا. آری، از نظر تو این ها مثلا دوستانت هستند، می گوید چه آدم خوبی، چه انسان با شخصیتی، آری، اینها را می گویند، دوستت دارند واقعا، به خاطر احترام متقابل؟ یا بخاطر شخصیت بالای فردی تو از نظر آنها؟ تو باور می کنی، خوشحال می شوی که دوستت دارند، کنارت نگذاشته اند، در جمعشان راه ات می دهند، چون تو با شخصیتی، انسانی، بله، اما یک لحظه، یک دقیقه، او می گذرد، از کنار این جمع که تو هستی، می گذرد، ناگهان همه جمعیتی که تو را به خود راه داده اند، دور می شوند، به سمت او می روند، شخصی که شخصیتش در تقابل توست، شخصی که خود همان اشخاص او را با هزار نام می شناسند، ولی تو را رها می کنند و می روند سمت او، می خندند، قاه قاهشان به آسمان می رود از فشار خنده هایی که گفته های او برایشان دارد، گفته هایی که تو هم می توانی بزنی و آنها بخندند، ولی می دانی نمی خندند، چون مشکل تو هستی، نه حرف، آن وقت تو می شوی یک انسان بی شخصیت، احمق، که فقط نوک بینی اش را می بیند و به تمسخر دیگران می نشیند، طرد می شوی، از جمع طرد می شوی و می مانی در خلوت، می روی جلو تا در جمع جدیدشان رخنه کنی، انگار نیستی، گویی از ابتدا وجود خارجی نداشته ای، مرکز احساسات و خنده ها و افکار آن فرد جدید است، تو قبل از آن هم مرکز توجهات نبودی، فقط بینشان بودی و می دیدن که هستی، اجازه ورود داده بودند که باشی.

منزوی می شوی، می روی کنجی و تنها می نشینی، کسل، بی احساس و بی رویا و بی کوفت و بی زهرمار… می نشینی و فکر می کنی، یکشان میاید سمتت، آن فرد بدون در نظر گرفتن علاقه دیگران به خود، با تمام غرور رفته است، جمع را ترک کرده و رفته است. یک یک می آیند به سمتت، می گویند چرا پکری، ای زهرمار، ای… در یک آن آرزوی مرگ همشان را می کنی، کاری که خود با تو کرده اند را حالا دارند از تو باز خواست می کنند. چرا پکری؟ مگر برای شما مهم است؟ مگر من هستم؟ وجود دارم؟ من کی ام؟ با من چه کار دارید؟ من که در جمعتان غریبه بودم، چه شد؟ شخصیتم به جمع شما نمی خورد؟ چه طور با شخصیت من می سازید و با شخصیت او شاد می شوید؟ چه طور مرا با شخصیت خطاب می کنید و طردم می کنید، او را یک لاابالی می خوانید و دورش را می گیرید و می خندید؟ شما که هستید؟ دوست؟ دشمن؟ بخدا دشمنان آدم انسان را طرد نمی کنند، می کشند، ولی طرد نمی کنند، لااقل همیشه پی کارت هستند که یک وقت از زیر دستشان در نروی. به خودت لعنت می فرستی، مشکل از کجاست؟ شخصیت تو؟ افکارت؟ احساساتت؟ ریختت؟ چه؟ مشکل از کجا آغاز می شود؟ هستی و مشکل از کجا گریبان تو را می گیرد؟ شعور کم آنها یا تو؟ جذابیت او؟ خریت تو؟ چه؟ مشکل را نمی توانی بیابی، بیهوده است، همیشه بیهوده بوده، همیشه غمگین و افسرده و سر خورده. همیشه تنها، حتی در جمع های ده ها نفره، حتی در خلوت دو نفره ای که دوستش داری ولی عملا فکر جای دیگری درگیر است.

من و سایه ام

یکشنبه, بهمن ۶م, ۱۳۸۷

سایه ام هست که مرا وادار به حرف زدن می کند، فقط او می تواند مرا بشناسد.

صادق هدایت

دیگه حوصله ندارم…

پنجشنبه, بهمن ۳م, ۱۳۸۷

جماعت!
من دیگه
حوصله
ندارم

به «خوب»
امید و
از «بد» گله
ندارم.

توهمات بیمارگونه

چهارشنبه, دی ۱۸م, ۱۳۸۷

سکوت، همیشه سکوت بوده ای. در خلوتت، با خودت، در جمع، کنار هرکس و ناکس، سرشار از سکوت. لحظه ی نگاه های نامفهوم، سکوت، همیشه سکوت بوده ای. حتی اگر حرف می زدی، سخنی از پشت دندانهایت بیرون می آمد، سخنی حتی برای شاد کردن، سخنی حتی برای نمایش مسخره ی دوست داشتن، انگار نیستی، انگار وجود نداری، گویی از اول تا عدم وجود نداشته ای. کسی تو را نمی بیند، نیستی که بخواهند ببینند تو را، یا شاید می خواهند نباشی، چون رفتارها، حرفها، خنده هایشان به وقت گفتن دردهایت، تو را وادار می کند که فکر کنی، که فکر می کنند نیستی، نیست بوده ای، اصلا وجود نداری. تو توهم خودت هستی، توهمی که از مخدر زندگانی آمده است، توهمی طولانی مدت منجر به مرگ، از اوردز زندگی، غم، درد، رنج و تنهایی، تنهایی، تنهایی، تنهایی که دیگر در آن خودت هم باور کرده ای، که نیستی، که نبوده ای، از اولش نبوده ای، یا شاید نباید می بودی.
می خواهی توهم از سرت بپرد، خودت را بالای یک ساختمان دوازده طبقه می بینی، لبه ی پنجره، رو به خیابان نشسته ای، یا شاید، یک تیغ در دست راستت باشد، می کشی اش روی شاهرگ گردنت، روی شاهرگ سرتاسر تنت. آنگاه توهم از بین می رود؟ یا باز هم تنهاتر می شوی؟ در تاریکی تنگ و خاک آلود پر از کرم، بدون هوا، قطعه ای از قطعات گورستان، وسط بیابان، دفن شده ای، دفنت کرده اند، آری، آن زمان دیگر تو هستی، همه می دانند که وجود داشته ای، در سرتاسر زندگی اشان، زندگی ات بوده ای، اما چرا اینجا، بالای این همه خاک برایت زار می زنند؟ مگر تو برایشان نمی گفتی، از رنج شب های سیاهت، از شبهایی که از قبر تنگ تر بود، سیاه تر بود، تنهاتر بودی، اینجا لااقل کرم ها هستند، سوسک ها، مورچه و موجودات تاریکی زمین، همراهان آخرین لحظات انسان بودنت، شاهدان متلاشی شدن چشم و صورت و بدن، خون دلمه ای که می چکد از چهره ی چرک آلود انسان، بر روی سیاهی خاک، سیاهی تنهایی، تنهایی، تنهایی، تنهایی ابدی.