فاحشه و شیخ
جمعه, دی ۲۰م, ۱۳۸۷شیخی بزنی فاحشه گفتا: مستی،
هر لحظه بدام دگری پا بستی،
گفتا: شیخا، هر آنچه گوئی هستم،
آیا تو چنانکه مینمائی هستی؟
شیخی بزنی فاحشه گفتا: مستی،
هر لحظه بدام دگری پا بستی،
گفتا: شیخا، هر آنچه گوئی هستم،
آیا تو چنانکه مینمائی هستی؟
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
پ.ن: ابیات منتخبی از یک غزل….