Posts Tagged ‘تنفر’
سه شنبه, بهمن ۱۵م, ۱۳۸۷
گرگ است که مرا از آدم ها خاطر جمع می کند. می دانم میان سال های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۵ در لهستان چه گذشته است. مادربزرگم برایم تعریف کرده است: هرکس قصه های دایه اش را دارد و هر فردی ماجراهای ریش آبی را شنیده است. می دانم به سر یهودی ها، کولی ها، همجنس باز ها و بقیه چه آورده اند، این را هم می دانم که این کاری است که آدم ها کرده اند و هیچ گرگی هرگز قادر به انجام آن نبوده است.
دیوانه بازی – کریستین بوبن
Tags: انسان, انسانیت, تلخ, تنفر
Posted in داستان نوشت, سیاه نوشت, کوچک نوشت | No Comments »
شنبه, بهمن ۱۲م, ۱۳۸۷
وقتی میگن “سخت نگیر…”، عین پتکی که تو سرم خورد میشه
Tags: تلخ, تنفر, دلتنگی, غم, همینجوری
Posted in دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, چرک نوشت, کوچک نوشت | ۲ Comments »
جمعه, بهمن ۱۱م, ۱۳۸۷
می گویند تو تنها نیستی، راست است، ده ها نفر کنار تو هستند، دوستت هستند، مثلا. آری، از نظر تو این ها مثلا دوستانت هستند، می گوید چه آدم خوبی، چه انسان با شخصیتی، آری، اینها را می گویند، دوستت دارند واقعا، به خاطر احترام متقابل؟ یا بخاطر شخصیت بالای فردی تو از نظر آنها؟ تو باور می کنی، خوشحال می شوی که دوستت دارند، کنارت نگذاشته اند، در جمعشان راه ات می دهند، چون تو با شخصیتی، انسانی، بله، اما یک لحظه، یک دقیقه، او می گذرد، از کنار این جمع که تو هستی، می گذرد، ناگهان همه جمعیتی که تو را به خود راه داده اند، دور می شوند، به سمت او می روند، شخصی که شخصیتش در تقابل توست، شخصی که خود همان اشخاص او را با هزار نام می شناسند، ولی تو را رها می کنند و می روند سمت او، می خندند، قاه قاهشان به آسمان می رود از فشار خنده هایی که گفته های او برایشان دارد، گفته هایی که تو هم می توانی بزنی و آنها بخندند، ولی می دانی نمی خندند، چون مشکل تو هستی، نه حرف، آن وقت تو می شوی یک انسان بی شخصیت، احمق، که فقط نوک بینی اش را می بیند و به تمسخر دیگران می نشیند، طرد می شوی، از جمع طرد می شوی و می مانی در خلوت، می روی جلو تا در جمع جدیدشان رخنه کنی، انگار نیستی، گویی از ابتدا وجود خارجی نداشته ای، مرکز احساسات و خنده ها و افکار آن فرد جدید است، تو قبل از آن هم مرکز توجهات نبودی، فقط بینشان بودی و می دیدن که هستی، اجازه ورود داده بودند که باشی.
منزوی می شوی، می روی کنجی و تنها می نشینی، کسل، بی احساس و بی رویا و بی کوفت و بی زهرمار… می نشینی و فکر می کنی، یکشان میاید سمتت، آن فرد بدون در نظر گرفتن علاقه دیگران به خود، با تمام غرور رفته است، جمع را ترک کرده و رفته است. یک یک می آیند به سمتت، می گویند چرا پکری، ای زهرمار، ای… در یک آن آرزوی مرگ همشان را می کنی، کاری که خود با تو کرده اند را حالا دارند از تو باز خواست می کنند. چرا پکری؟ مگر برای شما مهم است؟ مگر من هستم؟ وجود دارم؟ من کی ام؟ با من چه کار دارید؟ من که در جمعتان غریبه بودم، چه شد؟ شخصیتم به جمع شما نمی خورد؟ چه طور با شخصیت من می سازید و با شخصیت او شاد می شوید؟ چه طور مرا با شخصیت خطاب می کنید و طردم می کنید، او را یک لاابالی می خوانید و دورش را می گیرید و می خندید؟ شما که هستید؟ دوست؟ دشمن؟ بخدا دشمنان آدم انسان را طرد نمی کنند، می کشند، ولی طرد نمی کنند، لااقل همیشه پی کارت هستند که یک وقت از زیر دستشان در نروی. به خودت لعنت می فرستی، مشکل از کجاست؟ شخصیت تو؟ افکارت؟ احساساتت؟ ریختت؟ چه؟ مشکل از کجا آغاز می شود؟ هستی و مشکل از کجا گریبان تو را می گیرد؟ شعور کم آنها یا تو؟ جذابیت او؟ خریت تو؟ چه؟ مشکل را نمی توانی بیابی، بیهوده است، همیشه بیهوده بوده، همیشه غمگین و افسرده و سر خورده. همیشه تنها، حتی در جمع های ده ها نفره، حتی در خلوت دو نفره ای که دوستش داری ولی عملا فکر جای دیگری درگیر است.
Tags: انزوا, تلخ, تنفر, دلتنگی, غم
Posted in دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, عمومی, کوچک نوشت | ۱ Comment »
جمعه, دی ۲۰م, ۱۳۸۷
ساعت ۲ نصف شب:
-خخخخخخ….. پووووووووووف…. خخاخ… پوووف ووف….
.ای درد بگیری، مرتیکه لندهور، کوفت….
(مشت حواله ی بازو)
ساعت ۹صبح:
-سلام عزیزم، خوب خوابیدی؟
.سلام عسلکم، مگه تو بغل تو آدم بد می خوابه؟
(بوس)
Tags: ازدواج, بی احساس, تنفر, دیالوگ, عشق
Posted in برای خالی نبودن عریضه, روز نوشت, کوچک نوشت | ۵ Comments »
جمعه, دی ۲۰م, ۱۳۸۷
.من که جیک و جیک می…
-زهرمار، این مسخره بازیارو واسه من درنیارا. می خواستی ازین کارا نکنی.
.(بغض)
Tags: بی احساس, تلخ, تنفر, دیالوگ, زن, مرد
Posted in برای خالی نبودن عریضه, روز نوشت, کوچک نوشت | ۲ Comments »