می گویند:
ببین چه شهر رنگارنگی داریم!
آنچه ساخته اند اما
نشان از انزوا دارد
یادمان تنهایی شان است
برچسبها:انزوا, خسرو ناقد, دلتنگی, شعر روزهای دلتنگی, ییرژی گروشا
نوشته شده در دلتنگ نوشت, شعر نوشت
دیگر وقتی صبح بلند میشوم تا پرده ها را کنار بکشم و پنجره را باز کنم، چشمانت به چشمانم نمیخندد و لبانت پچ پچه هایش را با لبانم زمزمه نمیکند و من میمانم که چکار کنم بعد از ساعت ۱۰ صبح…
برچسبها:دلتنگی, غم, همینجوری
نوشته شده در دلتنگ نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت
و تو به این نتیجه می رسی که دنیا به پایان رسیده، بعد از پایان نگاهش به تو…
برچسبها:دلتنگی, دپ, غم, پوچی
نوشته شده در دلتنگ نوشت, روز نوشت, کوچک نوشت
هست شب
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب
سکوتی است این شب
شبی پاره پاره
شب بوها بوی خون تراوش می کنند
و در میان کوچه ها
نور شمع بی تابی خیرات می کنند
در میان بام های بلند برج های این شهر
خفته اند آسودگان
در آغوش دلهره آور دلبران خویش
و من اینجا
میان تاریکخانۀ خانۀ خویش
برای دیدگان ناشناس
چشم دوخته ام به درب آهنین
به درب آهنین این دژ بی منتها
که احاطه کرده
چهارستون بدن را
و می فشرد پردۀ گوشم را
سکوت سرتاسر این شب،
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب.
برچسبها:دلتنگی, شب, غم, نچندان شاعرانه
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, شعر نوشت
مغزم خسته تر از هر لحظه دیگریست. زمانی که در باغ گیلاس تنهایی خود غمگینانه به آواز دو گنجشک می نشینم و ای داد از حسرتی که هست وجودش میان تک تک سلولهای تنم و انتظاری بیهوده برای باز شدن در باغ و دیدن او. او که نمی دانم کیست و کجا هست و نیست و کی می آید تا کنار من، نزدیک حوض که خالی است از آب، بنشیند و با اصوات حنجرۀ غبارآلودش بی هیچ ترحم، بی هیچ توقع و بی هیچ شهوت، به لاله گوش آلوده به زنگار هزارساله تنهایی من بوسه زند.
برچسبها:دلتنگی, عشق, همینجوری
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت
