می گویند:
ببین چه شهر رنگارنگی داریم!

آنچه ساخته اند اما
نشان از انزوا دارد
یادمان تنهایی شان است

برچسب‌ها:, , , ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, شعر نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۵:۱۵ ب.ظ     |     نظرات (۱)

دیگر وقتی صبح بلند میشوم تا پرده ها را کنار بکشم و پنجره را باز کنم، چشمانت به چشمانم نمیخندد و لبانت پچ پچه هایش را با لبانم زمزمه نمیکند و من میمانم که چکار کنم بعد از ساعت ۱۰ صبح…

برچسب‌ها:, ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۶:۳۶ ب.ظ     |     نظرات (۱)

و تو به این نتیجه می رسی که دنیا به پایان رسیده، بعد از پایان نگاهش به تو…

برچسب‌ها:, , ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, روز نوشت, کوچک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۳:۲۶ ب.ظ     |     نظرات (۰)

هست شب
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب
سکوتی است این شب
شبی پاره پاره
شب بوها بوی خون تراوش می کنند
و در میان کوچه ها
نور شمع بی تابی خیرات می کنند
در میان بام های بلند برج های این شهر
خفته اند آسودگان
در آغوش دلهره آور دلبران خویش
و من اینجا
میان تاریکخانۀ خانۀ خویش
برای دیدگان ناشناس
چشم دوخته ام به درب آهنین
به درب آهنین این دژ بی منتها
که احاطه کرده
چهارستون بدن را
و می فشرد پردۀ گوشم را
سکوت سرتاسر این شب،
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب.

برچسب‌ها:, , ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, شعر نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱۱:۴۴ ب.ظ     |     نظرات (۴)

مغزم خسته تر از هر لحظه دیگریست. زمانی که در باغ گیلاس تنهایی خود غمگینانه به آواز دو گنجشک می نشینم و ای داد از حسرتی که هست وجودش میان تک تک سلولهای تنم و انتظاری بیهوده برای باز شدن در باغ و دیدن او. او که نمی دانم کیست و کجا هست و نیست و کی می آید تا کنار من، نزدیک حوض که خالی است از آب، بنشیند و با اصوات حنجرۀ غبارآلودش بی هیچ ترحم، بی هیچ توقع و بی هیچ شهوت، به لاله گوش آلوده به زنگار هزارساله تنهایی من بوسه زند.

برچسب‌ها:, ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱۲:۳۴ ق.ظ     |     نظرات (۰)