زندگی
چهارشنبه, دی ۱۸م, ۱۳۸۷بدنیا آمدن سخت است، اما از آن سخت تر زندگی کردن است!
بدنیا آمدن سخت است، اما از آن سخت تر زندگی کردن است!
باران می بارد.
مردی با بارانی سیاه
در کوچه قدم می زند.
چتر مشکی اش خیسِ خیس شده.
زنی جلو می آید
با چتری قرمز رنگ و
در دستانش
یک دسته رُز زرد.
مرد و زن می روند.
دو چتر مشکی و قرمز
کنار هم
ته کوچه محو می شوند.
صبح از خواب بیدار می شوی و تنهایی را استنشاق می کنی و بوی گندش را تا اعماق ریه هایت پایین می دهی و به دیوارهای خالی اتاقِ خالیت نگاه می کنی، گویی بوی خون می آید و قرمزی دلمه شده اش را بر دیوارها می بینی. لباس می پوشی از در خانه می خواهی بروی بیرون، خداحافظی می کنی. این مالیخولیای انزواست که تو را وادار به بدرود گفتن به خانه ای خالی از سکنه می کند.
در خیابان که راه می روی همه با یکدیگرند و حتی تنهایان را هم با توهم بیمارگونه ی خود در جمع می بینی. راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی، و در افکارت بر خودت نفرین می فرستی، بر زندگی ات که از بدو تولد بی حاصل بود. زندگی که حتی همان چند نفر باقی مانده در آن از روی ترحم تنهایی تو یا حس مسئولیت خلفت تو، همچنان با تو هستند در حالی که حسشان نمی کنی و روز به روز هم ترحم کنندگانت کم می شوند، کسانی که از زندگیت رنج می برند اما حسشان بهشان می گوید دل بسوزانند در حالی که تو اصلا نمی توانی درکشان کنی.
راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی، و جلوی یک دواخانه می ایستی. وارد می شوی، ۱۰تا اگزازپام و ۲۰تا دیازپام می خواهی تا کار را یکسره کنی. می گوید بدون نسخه نمی دهیم و تو می گویی به جهنم، مگر بازار سیاه را گرفته اند؟ تازه در آنجا داروی تقلبی و تاریخ گذشته بیشتر است و تو مطمئن می شوی که مو لایه درز کارت نمی رود.
راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی. فکر می کنی به رنج تنهایی ات، به اینکه همه فقط برای دلسوزی تنها بودن تو، با تو هستند. اینکه می دانی ذات و چهره ی رو به زوالت را کسی نمی خواهد، کسی تحملش را هم ندارد، کراهت دارد باید کفاره پس بدهند با دیدن تو. می خواهی بنویسی، می ترسی تا بوی تعفن زندگی ات دیگران را بیازارد. می ترسی همان دلسوزی و ترحم با همین بوی گند لجن، از تو گرفته شود.
دست می کشی از نوشتن، هر چه را که هست از گند و کثافت و تهوع گرفته تا خفقان و درد و رنج و تنهایی ات را می ریزی در دلت، در این اندک جایی که زندگی می بخشد و چند بار باز می ایستد تا لخته ای خون در میان شریان های مغزت باقی بماند و تو به استفراغ می افتی برای چه؟ برای که؟ برای تنهایی؟ برای رنج هایت؟ خوب کار را یکسره کن ای لعنت شده، ای منفورترین خلفت هستی، کار را یکسره کن. اوردوز؟ سیانور؟ مرگ موش؟ زدن رگ؟ نه این یکی خوب نیست. خونت بوی لجن می دهد. نمی خواهی از تن فرسوده ات به بیرون بریزد هرچند که وقت کالبدشکافی برای علت مرگ بیرون می ریزد، اما دیگر دلمه شده و روی برگه ی پزشکی قانونی علت مرگ را می نویسند مسمومیت دارویی.
با خیالاتت به خانه می آیی، ذره ای احساس نداری، احساسات بشری در تو مرده است. نفرت این دنیا بر تو باد که حتی توانایی آن را نداری دل کسی را بدست بیاوری یا لااقل خنده ای میان لبش بگذاری. لعنت بر تو ای شوم، ای بوف کور زندگی خود و دیگران. لااقل با یکسره کردن کار خود، خودت و دیگران را از عذاب وجودت برهانی.
کاش می شد این زندگی را بالا بیاورم….
پسرک پرسید: زندگی یعنی چی؟ مادرش گفت: یعنی اینکه بشینی درس بخونی، دکتر بشی. گفت: فقط همین؟ مادرش گفت: خوب… غذا بخوری، بزرگ بشی. اصلا ببینم تو به این چیزا چیکار داری؟ برو بشین سر درس ات.
پسرک از خانه بیرون رفت. کنار بازارچه قهوه خانه ای بود. پیرمردی نشته بود و قلیان می کشید. پسرک از پیرمرد پرسید: زندگی یعنی چی؟ پیر مرد گفت: یعنی اینکه بدنیا بیای، بزرگ بشی، پیر بشی و بعدشم… گفت: بعدشم چی؟ پیرمرد گفت: بعدش رو وقتی موقعش شد میفهمی. پسرک رفت و رفت تا به یک مرد جوان رسید و سوال خود را از جوان پرسید. مرد جوان گفت: یعنی اینکه عاشق بشی، دیوونش بشی بعدش یهو… پسرک گفت: بعدش یهو چی؟ جوان گفت: هیچی، زندگی یعنی همین دیگه.
پسرک رفت و به یک زن خیاط رسید و زن جوابش رو داد: زندگی یعنی این چرخ خیاطی من، یعنی کار کردن. آدم با کار زندس. اگه کار نکنی نه شیکمت سیر میمونه نه میتونی لباس بخری بپوشی نه هیچ چیز دیگه. پسر نگاهی به چرخ خیاطی انداخت و رفت.
به یک سگ ولگرد رسید و از او هم پرسید: زندگی یعنی چی؟ سگ گفت: یه سرپناه داشته باشی و غذای خوب بخوری تا مثل من تو زباله ها دنبال غذا نگردی. پسر تکه نان خشکی از جیبش در آورد و به سگ داد. سگ هم دمش را جنباند.
پسر رفت و رفت و از کوه ها و جنگل ها گذشت و بدنیال معنی زندگی گشت ولی نمی دانست که خود دارد در زندگی قدم می گذارد.
زندگی از نظر اون این بود: زندگی یعنی به دنبال معنی زندگی گشتن!