در میان دیوار های سردِ زردِ خلوتِ اتاق
می شکنم در خود
روی تخت چشمانم نظاره گر سقف است
و در گوشه ای از اتاق، “هدایت”
با آن چشمان رنگ باختۀ عاری از شادمانی
می نگرد به من
و مالیخولیایی که چشمان “بکت”
در مغز خالی ام می ترکاند
سمتِ چپِ چشمِ راستِ من است
در این بیکران جای تن
که شاید مساحتش
چند متر از قبر تو خالی در “ظهیرالدوله”
بزرگتر است، من هستم و تخت بهم ریخته ام
و یک کاغذ سفید
که آن هم دارد توسی می شود
با این کلمات سیاه من
ترکیب رنگ زیبایی است؟
و ناگهان ترس نگاه غم آلود و پر تفکر “کامو”
می درد دلم را از اعماق معدۀ خالی ام
که چند روزی است “ترامادول” به خوردش نداده ام
از سر بی حوصلگی
برای باز گرداندن آن کودک پنج سالۀ پر جنب و جوش
اما نمی آید
چون در دور دست ترین دور دست های عالم خویش
میان میله های فولادین افکار پوچ در هم ریختۀ خویش
زندانی شده است
و یک قلاده سگ “سربر” در کنار آن میله های قطور
نگهبانی اش میکند
تا از وحشت هیبت دهشتناک آن
حتی آوازی سر ندهد.

برچسب‌ها:, , , ,
نوشته شده در سیاه نوشت, شعر نوشت, چرک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱۱:۵۲ ق.ظ     |     نظرات (۲)