شرمساری صبح
یکشنبه, بهمن ۲۰م, ۱۳۸۷از شرمساری صبح برایت گفتم،
هنگامی که از ظلمات نفرین شده من
دیگر طلوع نکرد.
از شرمساری صبح برایت گفتم،
هنگامی که از ظلمات نفرین شده من
دیگر طلوع نکرد.
امشب، شب یلدای من واقعا شب طولانی است. طولانی از سکوت، از درد، از رنج، از تاریکی و از تنهایی. شبی سیاه که در طول سال تنها یکبار نمی آید، اغلب اوقات با من است.
و من سراینده ی داستان شب هستم
هنگامی که در آغوش لطیف باد،
بر لبان شیرین برگهای سپیدار،
زیباترین بوسه های عاشقانه را بجای می گذارم و
برای معشوق خود
مهتاب،
رنج تنهایی شب پانزدهم به بعد را بازگو می کنم.
هست شب
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب
سکوتی است این شب
شبی پاره پاره
شب بوها بوی خون تراوش می کنند
و در میان کوچه ها
نور شمع بی تابی خیرات می کنند
در میان بام های بلند برج های این شهر
خفته اند آسودگان
در آغوش دلهره آور دلبران خویش
و من اینجا
میان تاریکخانۀ خانۀ خویش
برای دیدگان ناشناس
چشم دوخته ام به درب آهنین
به درب آهنین این دژ بی منتها
که احاطه کرده
چهارستون بدن را
و می فشرد پردۀ گوشم را
سکوت سرتاسر این شب،
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب.