دربدر
سه شنبه, بهمن ۸م, ۱۳۸۷دربدر روی توام…
دربدر روی توام…
بیهوده عاشق تو شدم
نه نامی داشتی
نه چهره ای.
در تاریکی بازی می کردم
باید می باختم
حالا منم و دست های خالی
و ماه که سکه ای ست
دست نیافتنی
حالا منم و سرشکستگی
قماربازان
سرشکته به خانه بر می گردند.
رسول یونان
.غلط کردی…
-آره!
.خوب چرا غلط کردی؟
-چون دوس دارم بازم بگی “غلط کردی”
.وا… خوب چرا غلط کردی؟
-چون تو خوشگل می گی غلط کردی.
.یعنی قند تو دلت آب می شه وقتی می گم “غلط کردی”؟
-چه جورم، به خصوص با تاکید به “ط”
.خوب غلط کردی…
سبک بالانه می تابیدم بر تو
بی هیچ انتظاری
مگر آفتاب از آدمی انتظاری دارد برای نورش
گرما بخشی اش
مگر آفتاب از آدمی انتظاری دارد؟
من هم
بی هیچ انتظاری تابیدم
ولی پرده زدی بر پنجره ات
بر پنجره میله دار خانه سیاه ات
و مرا پاک کردی
نابود کردی نورم را
بر روی صورتت
من تنها محتاج تابیدن بر تو بودم
و از من دریغ کردی
صورتت را
تنت را
لبانت را
دستانت را
که می تابیدم بر آنها
نشانه می گذاشتم با نور گرمابخشم.
برای تو
زندگی ام را می دادم
تا تو گرم شوی، و تو
مرا دریغ کردی از خود
خودت را از من
و پنجره اتاف را از هر دویمان.
ماه _تو بودی
چاه _من!
من _خودم بودم
تو _فقط، تصویرش!
آترا عظیمی