<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>هیچ نوشت &#187; عشق بازی</title>
	<atom:link href="http://weblog.aksnevesht.com/archives/tag/%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://weblog.aksnevesht.com</link>
	<description>نوشته های پوریا ضراّبی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 12:41:23 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>همخوابگی های شبانه</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/318</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/318#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 04 Dec 2008 08:46:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلتنگ نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[تنفر]]></category>
		<category><![CDATA[عشق بازی]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>
		<category><![CDATA[نچندان شاعرانه]]></category>
		<category><![CDATA[همخوابگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/318</guid>
		<description><![CDATA[همخوابگی های شبانه چه سودی داشت
جز لذت یک لرزش کوتاه بدن
و بوسه هایی که طعم گس الکل و سیگار می داد.
من آگاهانه خود را کشتم
چون زندگانیم سرتاسر نادانی بود
و افرادی میان دایره ی تنهایی ام
شلوغ می کردند تا شاید کمی شاد شوم.
دختر همسایه کنار پنجره، به رف تکیه داده بود
سیگاری می کشید و من در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همخوابگی های شبانه چه سودی داشت<br />
جز لذت یک لرزش کوتاه بدن<br />
و بوسه هایی که طعم گس الکل و سیگار می داد.<br />
من آگاهانه خود را کشتم<br />
چون زندگانیم سرتاسر نادانی بود<br />
و افرادی میان دایره ی تنهایی ام<br />
شلوغ می کردند تا شاید کمی شاد شوم.<br />
دختر همسایه کنار پنجره، به رف تکیه داده بود<br />
سیگاری می کشید و من در میان استتار تنهایی خود<br />
او را می پاییدم و به رف حسادت می کردم.<br />
ای کاش جای سیگار بودم و او لبانش را بر لبان من می گذارد<br />
کاش جای چشم انداز پنجره ی اتاقش بودم<br />
تا او با آن چشمان خمارِ رنگ پریده به من می نگریست.<br />
بیهوده بود زندگی و اگر خداوندگاری بود<br />
بیهوده خلق کرد مرا از اسپر پدر و تخمک مادر<br />
در آن شب همخوابگی دوتن<br />
و ای وای از این همخوابگی های شبانه که سودی نداشت<br />
جز لذت یک لرزش کوتاه بدن<br />
و تولد بیهوده ی من به جهانی دهشت بار.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/318/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عشقبازی مجازی</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/316</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/316#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Nov 2008 17:46:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شب نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شب]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عشق بازی]]></category>
		<category><![CDATA[مهتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نچندان شاعرانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/316</guid>
		<description><![CDATA[و من سراینده ی داستان شب هستم
هنگامی که در آغوش لطیف باد،
بر لبان شیرین برگهای سپیدار،
زیباترین بوسه های عاشقانه را بجای می گذارم و
برای معشوق خود
مهتاب،
رنج تنهایی شب پانزدهم به بعد را بازگو می کنم.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>و من سراینده ی داستان شب هستم<br />
هنگامی که در آغوش لطیف باد،<br />
بر لبان شیرین برگهای سپیدار،<br />
زیباترین بوسه های عاشقانه را بجای می گذارم و<br />
برای معشوق خود<br />
مهتاب،<br />
رنج تنهایی شب پانزدهم به بعد را بازگو می کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/316/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیلاق تر از همیشه بوده ام</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/290</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/290#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 01 Nov 2008 16:02:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلتنگ نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شب نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[عشق بازی]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>
		<category><![CDATA[نچندان شاعرانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/290</guid>
		<description><![CDATA[دیلاق تر از همیشه بوده ام
میان این همه تعریف از خود
من دیلاق تر از همیشه بوده ام
می دانم که بی سبب زیستن من
تنها دلخوش کنکی است
برای آن دو
که آن شب
میان آغوش هم خسبیدند
همانند تخمک و اسپرمشان
که با هم در آمیختند و من
زاده شدم از یک سلول
نه خاکی بود
نه هوایی
حتی آتش هم نبود
مایع بود
آب نبود همچو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیلاق تر از همیشه بوده ام<br />
میان این همه تعریف از خود<br />
من دیلاق تر از همیشه بوده ام<br />
می دانم که بی سبب زیستن من<br />
تنها دلخوش کنکی است<br />
برای آن دو<br />
که آن شب<br />
میان آغوش هم خسبیدند<br />
همانند تخمک و اسپرمشان<br />
که با هم در آمیختند و من<br />
زاده شدم از یک سلول<br />
نه خاکی بود<br />
نه هوایی<br />
حتی آتش هم نبود<br />
مایع بود<br />
آب نبود همچو اقیانوس پهناور<br />
و آن دم<br />
لحظۀ جدال اسپرم ها<br />
لحظۀ مرگ تدریجی یک انسان بود،<br />
من<br />
و نه ماه آزگار<br />
در میان توده ای از گوشت و خون<br />
با تنها راه اتباطی ام<br />
از شکم<br />
برزخانه زیستم و<br />
به انتظار رستاخیز پائیزی خود<br />
ذره ذره جان دادم<br />
و این بود سرنوشت منحوس یک انسان،<br />
من<br />
و در میان انبوهی از<br />
خون و چرک<br />
چشم خود را بستم<br />
و قیامت را تجربه کردم<br />
تا به امروز.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/290/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>موسیقی از منظر اروتیک</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/283</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/283#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 31 Oct 2008 11:51:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[کوچک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[زیگموند فروید]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عشق بازی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/283</guid>
		<description><![CDATA[ابتدا با نظریۀ فروید شروع می کنم چون در ارتباط نزدیکی است با این بحث. زیگموند فروید پدر علم نوین روانشناسی و یکی از بزرگترین صاحب نظران در این علم معتقد است انسان از دو سایق عشق (Eros) و مرگ تشکیل شده که سایق عشق مایۀ حیات آدمی و دیگری پایان هستی انسان می باشد.
فروید [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ابتدا با نظریۀ فروید شروع می کنم چون در ارتباط نزدیکی است با این بحث. زیگموند فروید پدر علم نوین روانشناسی و یکی از بزرگترین صاحب نظران در این علم معتقد است انسان از دو سایق عشق (Eros) و مرگ تشکیل شده که سایق عشق مایۀ حیات آدمی و دیگری پایان هستی انسان می باشد.<br />
فروید معتقد است که سایق های دیگر آدمی، تنها برای دستیابی و به ارضا رسیدن همان سایق عشق است. سایق هایی مانند: قدرت، شهوت، شهرت، علم، هنر و&#8230;</p>
<p>حال ما تنها به سایق هنر (به عنوان سایق فرعی یا رابط) و عشق (به عنوان سایق اصلی) می پردازیم. می دانیم که هدف یک هنرمند در کنار حس زیبایی شناسی برای مخاطب، ارضای روانی خود با خلق اثر هنری نیز هست و حتی خیلی از مردم به منظور حیای وجودی انسان، جهت بازنگهداشتن سایق عشق و تخریب آن در وجود خویش به هنر روی آورده تا دیگر خود را بی نیاز از Eros بدانند که متاسفانه در دراز مدت نشانه های روانشاختی متعددی را در پی دارد.</p>
<p>حال این هنر چیست که اینگونه انسان را به ارضای سایق اصلی خود بی نیاز می انگارد؟<br />
بگذارید همین جا بحث را از شکل کلی به جز کشیده و تنها هنر موسیقی را مورد بررسی قرار دهیم. به چه دلیل حالت شوریده حالی هنر موسیقی (چه در موسیقی سنتی ایران و چه در زیر مجموعه های موسیقی متال و&#8230;) بسیار بسیار بیشتر از هنرهای دیگر است؟ شاید علت آن است که گوش انسان در حالات بخصوص (مانند س.ک.س) یکی از اساسی ترین نقاط بدن به شمار می آید و اصوات بسیار مورد توجه اند. اما چرا هم رابطه جنسی و هم در موسیقی اینگونه گوش به عنوان یک اصل شناخته می شوند؟<br />
از نظر من نواختن ساز نوعی عشق بازی است که در آن عاشق، نوازنده است و معشوق، ساز. منظور من از نظر معنوی و عرفان نیست* بلکه خود عمل نواختن ساز و همین طور نحوۀ در دست گیری آلت مد نظر است. این موضوع در مورد سازهایی که در آغوش نوازنده جمع می شوند (مانند گیتار و تار و تنبک و&#8230;) نمود بیشتری دارد و شاید بشود اینگونه برداشت کرد که در سازها لمس سیم با مضراب یا دست یا آرشه و یا ضرب و آهنگ و نواز در سازهای کوبه ای  مستاق بارز ارو.تیک هنری است که نمادی از س.ک.س می تواند باشد و صدای ساز وقتی نوازش ها صورت میگیرد را همان آواهای لذت بخش عشقبازی تصور کرد که هر چه نواختن شدیدتر می شود صدای ساز شدیدتر و از نظر برخی لذت بخش تر می شود (این که می گویم نمادی از س.ک.س به این دلیل است که در رابطه جنسی یکی از اصلی ترین روشهای ارضای حنسی همان نوازش است).<br />
البته نباید نحوۀ در دست گرفتن ساز را نیز فراموش کرد که نوع در آغوش کشیدن ساز به نوعی است که پنداری نوازنده معشوقۀ حقیقی خود را در آغوش گرفته است و البته شکل ظاهری برخی از آلات موسیقی همزیستی بیشتری با بشریت داشته و انسان را ناخودآگاه به یاد انسانی دیگر به صورت برهنه می اندازد. حال چرا و به چه علت در فرهنگ ها و به خصوص در فرهنگ ما ایرانی ها اینگونه عارفانه و معنوی از موسیقی یاد می شود شاید یکی از مصائب تمدن بشری باشد که می خواهد انسان را از دیگر موجودات هستی متمایز کند و همین امر باعث بسیاری از بیماری های ساکوتیک می شود.</p>
<p>اما در مورد موسیقی اگر کمی با تامل به آن بنگریم می توانیم با آن روح و جسم خود را ارضا کنیم. موسیقی از مردمی ترین هنرهاست که لااقل هر شخص گونه ای از آن را دوست می دارد و این دوست داشتن در روان ناخودآگاه فرد جنبه ای اروتیک دارد بدلیل همان سایق عشق که سایقی اصلی است و ارضای دیگر سایق ها تنها برای دستیابی به آن است و یا شاید برای سرکوب کردن آن در روان خویش.<br />
هرچند بحث در این مورد بسیار زیاد است که نیاز به وقت و البته مطالعه بیشتر دارد که از سواد من خارج است و این نوشتار تنها نظری شخصی بود که بر اساس نظریۀ روانشناختی فروید پایه ریزی شده است و البته همان حیایی که فروید بیان می کند که تمدن آن را پایه ریزی کرده است موجب این می شود که شخص هنگام تماشای نواختن ساز تفکر ارو.تیک خود از موسیقی را از ذهن خوبش دور سازد و تنها به لذت روحی از موسیقی بهره بگیرد در حالی که شاید اگر بنا به این تمدن نبود، می شد حتی به ارضای سایق عشق هم کمک کند. کماینکه می دانیم خیلی از مردم در هنگان همبستر شدن با معشوق از موسیقی کمک گرفته تا لذتی دو چندان از عشقبازی خود داشته باشند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/283/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وطن</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/252</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/252#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Oct 2008 15:06:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سجاد گودرزی]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[عشق بازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/?p=252</guid>
		<description><![CDATA[وطنم تویی
که باز می گردم به آغوشت
با رشته کوه پر از شیر و
دریای سرخ لبالب
و معدنی
که شاید وطنی بزاید برای دیگری
۲۱ بهمن ۸۳ &#8211; سجاد گودرزی
پ.ن: شعرهای ارو.تیک جالبی دارد این بشر، دوست می دارم اشعارش را&#8230;
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وطنم تویی<br />
که باز می گردم به آغوشت<br />
با رشته کوه پر از شیر و<br />
دریای سرخ لبالب<br />
و معدنی<br />
که شاید وطنی بزاید برای دیگری</p>
<p><em>۲۱ بهمن ۸۳ &#8211; سجاد گودرزی</em></p>
<p>پ.ن: شعرهای ارو.تیک جالبی دارد این بشر، دوست می دارم اشعارش را&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/252/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عشقبازی</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/241</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/241#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 18:37:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[برای خالی نبودن عریضه]]></category>
		<category><![CDATA[شب نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[عشق بازی]]></category>
		<category><![CDATA[نچندان شاعرانه]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/?p=241</guid>
		<description><![CDATA[پا،
دست،
لب،
میان هم
می کشیم آغوشمان را.
داد،
خنده،
درد،
لذت یک لرزش تن
بی هیچ تکان در نگاه.
خسته،
آغوش،
بی رمق،
خواب آرام
میان گرمای شب و تن.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پا،<br />
دست،<br />
لب،<br />
میان هم<br />
می کشیم آغوشمان را.<br />
داد،<br />
خنده،<br />
درد،<br />
لذت یک لرزش تن<br />
بی هیچ تکان در نگاه.<br />
خسته،<br />
آغوش،<br />
بی رمق،<br />
خواب آرام<br />
میان گرمای شب و تن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/241/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دیالوگ ۶</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/165</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/165#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Oct 2008 14:06:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرت نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[بی احساس]]></category>
		<category><![CDATA[دیالوگ]]></category>
		<category><![CDATA[عشق بازی]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/?p=165</guid>
		<description><![CDATA[(ملچ و ملوچ)
.ممممممم&#8230; اوووووم&#8230;
.آخ! آی بیشعور&#8230;
-چی شد؟
.گاز گرفتی. خون داره میاد&#8230;
-ببخشید، یه لحظه توهم زدم، فک کردم دارم ساندویچ استیک ویژه &#8220;فری کثیف&#8221; می خورم
.عوضیِ آشغالِ درموندۀ بی احساس&#8230;
(گریه&#8230;)
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>(ملچ و ملوچ)</p>
<p>.ممممممم&#8230; اوووووم&#8230;<br />
.آخ! آی بیشعور&#8230;<br />
-چی شد؟<br />
.گاز گرفتی. خون داره میاد&#8230;<br />
-ببخشید، یه لحظه توهم زدم، فک کردم دارم ساندویچ استیک ویژه &#8220;فری کثیف&#8221; می خورم<br />
.عوضیِ آشغالِ درموندۀ بی احساس&#8230;</p>
<p>(گریه&#8230;)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/165/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عشق بازی در توهم&#8230;</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/128</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/128#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 10:20:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[برای خالی نبودن عریضه]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرت نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[توهم]]></category>
		<category><![CDATA[عشق بازی]]></category>
		<category><![CDATA[مخدر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/?p=128</guid>
		<description><![CDATA[دیشب تو توهم ترامادول با دود سیگار عشق بازی کردم!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب تو توهم ترامادول با دود سیگار عشق بازی کردم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/128/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

