Posts Tagged ‘غم’

گذر

پنجشنبه, فروردین ۲۷م, ۱۳۸۸

از پله ها گذشتم
از پله ی شکست
از پله ی حقارت.
دهلیز سرنوشت
تاریک و خیس بود.
رفتم
در غلظت سیاهی مشئوم.

نصرت رحمانی

زندگی را دوست ندارم…

یکشنبه, فروردین ۲۳م, ۱۳۸۸

زندگی را دوست ندارم.
زنده بودن درست مانند زندانی است
که هر روز صبح تو را به شکنجه گاه می برند
تا اعتراف کنی،
دریغ از اینکه تو هیج نمیدانی
و باز شکنجه می شوی
تا اطرافیانت بگوید:
-چه با اراده!

آوار عید

چهارشنبه, اسفند ۲۸م, ۱۳۸۷

بسکه همپایش غم و ادبار می آید فرود
بر سر من عید چون آوار می آید فرود.

می دهم خود را نوید سال بهتر، سالهاست،
گر چه هر سالم بتر از پار می آید فرود.

در دل من خانه گیرد، هر چه عالم را غم است
می رسد وقتی به منزل، بار می آید فرود.

رنگ راحت کو به عمر، – این تیر پرتاب اجل-؟
می گریزد سایه، چون دیوار می آید فرود.

شانه زلفش را به روی افشاند و بست از بیم چشم
شب چو آید، پردۀ خمّار می آید فرود.

بهر یک شربت شهادت، داد یک عمرم عذاب
گاه تیغ مرگ هم دشوار می آید فرود.

وارثم من تخت عیسی را، شهید ثالثم
وقت شد، منصور اگر از دار می آید فرود.

بر سر من عید چون آوار می آید، اُمید!
بسکه همپایش غم و ادبار می آید فرود.

م.اُمید

در آغوشم بودی، اما…

جمعه, اسفند ۹م, ۱۳۸۷

در آغوشم بودی،
بوی ات را در میان حفره های مغزم حس می کردم
و تو به ضربان زنگ آلود قلبم گوش می دادی.
اما احساست،
نمی دانم در کدام سیاره ی این جهان هستی
با لبان چه کسی تاب بازی می کرد.

خستگی شناسی

پنجشنبه, اسفند ۸م, ۱۳۸۷

کمی تا قسمتی “خسته”، در برخی از نقاط همراه با افزایش “کوفتگی” و بارش شدید “درد مفرط”