Posts Tagged ‘غم’

دیالوگ ۱۵

شنبه, اسفند ۳م, ۱۳۸۷

.اگه دست من بود دانشگاه نمی رفتم
-اگه دست من بود زاییده نمی شدم…

غریق

جمعه, اسفند ۲م, ۱۳۸۷

می خواهی فریاد بزنی از درد زندگی، با چشمانش دهانت را می بندد و تو را در خودش غرق می کند.

من

چهارشنبه, بهمن ۳۰م, ۱۳۸۷

این منم، قصیده ای برای مرگ…

بیهوده زیستنم را توجیهی نیست

سه شنبه, بهمن ۲۲م, ۱۳۸۷

بیهوده زیستنم را توجیهی نیست
به جز سیلی دردناک نگاه های آدمیان
که در میان خیابان ها،
پارک ها،
کافه ها
و حتی خانه ات
با بی شرمانه ترین خنده ها
بر میان هیبت ات می خوابانند.
انزوایی تلخ،
سخت دردآور
و کشنده
که به انزجاری ابدی از خود،
از خود بودن،
از خود خواسته تا زاده شدن بر می انجامد
و تصویری خیالگونه از
تردید زنده بودن
یا مردن میان چاله ای،
را در ته مخچه له شده ات، از شلیک گلوله ای
حس کنی.

شرمساری صبح

یکشنبه, بهمن ۲۰م, ۱۳۸۷

از شرمساری صبح برایت گفتم،
هنگامی که از ظلمات نفرین شده من
دیگر طلوع نکرد.