Posts Tagged ‘مالیخولیا’
سه شنبه, بهمن ۲۲م, ۱۳۸۷
بیهوده زیستنم را توجیهی نیست
به جز سیلی دردناک نگاه های آدمیان
که در میان خیابان ها،
پارک ها،
کافه ها
و حتی خانه ات
با بی شرمانه ترین خنده ها
بر میان هیبت ات می خوابانند.
انزوایی تلخ،
سخت دردآور
و کشنده
که به انزجاری ابدی از خود،
از خود بودن،
از خود خواسته تا زاده شدن بر می انجامد
و تصویری خیالگونه از
تردید زنده بودن
یا مردن میان چاله ای،
را در ته مخچه له شده ات، از شلیک گلوله ای
حس کنی.
Tags: انزوا, تلخ, تنفر, دلتنگی, شعر, غم, مالیخولیا, نچندان شاعرانه, پوچی
Posted in سیاه نوشت, شعر نوشت, چرک نوشت | ۲ Comments »
یکشنبه, بهمن ۶م, ۱۳۸۷
سایه ام هست که مرا وادار به حرف زدن می کند، فقط او می تواند مرا بشناسد.
صادق هدایت
Tags: انزوا, انسان, تلخ, دلتنگی, سایه, صادق هدایت, غم, مالیخولیا
Posted in سیاه نوشت, کوچک نوشت | ۲ Comments »
چهارشنبه, دی ۱۸م, ۱۳۸۷
سکوت، همیشه سکوت بوده ای. در خلوتت، با خودت، در جمع، کنار هرکس و ناکس، سرشار از سکوت. لحظه ی نگاه های نامفهوم، سکوت، همیشه سکوت بوده ای. حتی اگر حرف می زدی، سخنی از پشت دندانهایت بیرون می آمد، سخنی حتی برای شاد کردن، سخنی حتی برای نمایش مسخره ی دوست داشتن، انگار نیستی، انگار وجود نداری، گویی از اول تا عدم وجود نداشته ای. کسی تو را نمی بیند، نیستی که بخواهند ببینند تو را، یا شاید می خواهند نباشی، چون رفتارها، حرفها، خنده هایشان به وقت گفتن دردهایت، تو را وادار می کند که فکر کنی، که فکر می کنند نیستی، نیست بوده ای، اصلا وجود نداری. تو توهم خودت هستی، توهمی که از مخدر زندگانی آمده است، توهمی طولانی مدت منجر به مرگ، از اوردز زندگی، غم، درد، رنج و تنهایی، تنهایی، تنهایی، تنهایی که دیگر در آن خودت هم باور کرده ای، که نیستی، که نبوده ای، از اولش نبوده ای، یا شاید نباید می بودی.
می خواهی توهم از سرت بپرد، خودت را بالای یک ساختمان دوازده طبقه می بینی، لبه ی پنجره، رو به خیابان نشسته ای، یا شاید، یک تیغ در دست راستت باشد، می کشی اش روی شاهرگ گردنت، روی شاهرگ سرتاسر تنت. آنگاه توهم از بین می رود؟ یا باز هم تنهاتر می شوی؟ در تاریکی تنگ و خاک آلود پر از کرم، بدون هوا، قطعه ای از قطعات گورستان، وسط بیابان، دفن شده ای، دفنت کرده اند، آری، آن زمان دیگر تو هستی، همه می دانند که وجود داشته ای، در سرتاسر زندگی اشان، زندگی ات بوده ای، اما چرا اینجا، بالای این همه خاک برایت زار می زنند؟ مگر تو برایشان نمی گفتی، از رنج شب های سیاهت، از شبهایی که از قبر تنگ تر بود، سیاه تر بود، تنهاتر بودی، اینجا لااقل کرم ها هستند، سوسک ها، مورچه و موجودات تاریکی زمین، همراهان آخرین لحظات انسان بودنت، شاهدان متلاشی شدن چشم و صورت و بدن، خون دلمه ای که می چکد از چهره ی چرک آلود انسان، بر روی سیاهی خاک، سیاهی تنهایی، تنهایی، تنهایی، تنهایی ابدی.
Tags: انزوا, تلخ, تنفر, غم, مالیخولیا, مرگ, پوچی
Posted in برای خالی نبودن عریضه, دلتنگ نوشت, روز نوشت, سیاه نوشت, چرت نوشت, چرک نوشت | ۱ Comment »
یکشنبه, دی ۱۵م, ۱۳۸۷
دو ساعت که گذشت در میان ناممکنات، با چشمان باز، می خوابی. لباس هایت تنت است، پتو را تا روی سر کشیده ای، اما سرد است. استخوان هایت تیر می کشند، از سرما، سرمایی که تنهایی ات ایجاد کرده است، تنهایی که همیشه هرجا که هستی با تو بود، زجر می داد، مثل تازیانه ی مهتر به اسبش، مثل نگاه های سرسریی که تو را وادار می کرد به خودت، به او، به همه، به هیچ کس، لعنت، لعنت بفرستی، لعنتی سرد که تو را فرا گرفته بود، زجر می داد. سرما بود، سوزی که شلاق می زد بر تن ناتوانت که ایستاده، نه ایستاده، در بوران، در برهوت تنهایی درست مثل هبوط، هبوط آدم، هبوط آدمیان. خنده های زیبای زننده اش، و آن نگاه، دیگر کسی نبود، نه اشتباه می گویی، هیچ وقت هیچ کس نبود، تنها نگاه های او لحظه ای پدیدار شد، و رفت، و به نگاه های اهریمنین، لعنت شده، کشنده، بدل شد. نه از اولش هم هیچ کس نبود، نه در رحم مادر، نه در زندگی ات، نه حتی در لحظه ی مرگت، و نه در قبر سه در چهارت که هیکل همیشه زخم خورده ات را می فشارد، با خاک و سنگ و سیمان.
Tags: انزوا, تلخ, تنفر, غم, مالیخولیا, مرگ, پوچی
Posted in دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, چرت نوشت, چرک نوشت | No Comments »
یکشنبه, دی ۸م, ۱۳۸۷
می دونی انزوا چیه؟ یک ساعت بیا و زندگی منو ببین، پول بلیط و پاپ کورن و پپسی ات را هم من می دهم. فقط قولی بده، اینکه به استفراغ نیوفتی و سردرد کشنده نگیری.
Tags: انزوا, دلتنگی, غم, مالیخولیا, همینجوری
Posted in دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت | ۱ Comment »