<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>هیچ نوشت &#187; مالیخولیا</title>
	<atom:link href="http://weblog.aksnevesht.com/archives/tag/%d9%85%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%ae%d9%88%d9%84%db%8c%d8%a7/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://weblog.aksnevesht.com</link>
	<description>نوشته های پوریا ضراّبی</description>
	<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 12:41:23 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>بیهوده زیستنم را توجیهی نیست</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/526</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/526#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Feb 2009 09:50:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[انزوا]]></category>
		<category><![CDATA[تلخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنفر]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیخولیا]]></category>
		<category><![CDATA[نچندان شاعرانه]]></category>
		<category><![CDATA[پوچی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/?p=526</guid>
		<description><![CDATA[بیهوده زیستنم را توجیهی نیست
به جز سیلی دردناک نگاه های آدمیان
که در میان خیابان ها،
پارک ها،
کافه ها
و حتی خانه ات
با بی شرمانه ترین خنده ها
بر میان هیبت ات می خوابانند.
انزوایی تلخ،
سخت دردآور
و کشنده
که به انزجاری ابدی از خود،
از خود بودن،
از خود خواسته تا زاده شدن بر می انجامد
و تصویری خیالگونه از
تردید زنده بودن
یا مردن میان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بیهوده زیستنم را توجیهی نیست<br />
به جز سیلی دردناک نگاه های آدمیان<br />
که در میان خیابان ها،<br />
پارک ها،<br />
کافه ها<br />
و حتی خانه ات<br />
با بی شرمانه ترین خنده ها<br />
بر میان هیبت ات می خوابانند.<br />
انزوایی تلخ،<br />
سخت دردآور<br />
و کشنده<br />
که به انزجاری ابدی از خود،<br />
از خود بودن،<br />
از خود خواسته تا زاده شدن بر می انجامد<br />
و تصویری خیالگونه از<br />
تردید زنده بودن<br />
یا مردن میان چاله ای،<br />
را در ته مخچه له شده ات، از شلیک گلوله ای<br />
حس کنی.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/526/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من و سایه ام</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/465</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/465#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Jan 2009 15:46:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[کوچک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[انزوا]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[تلخ]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[سایه]]></category>
		<category><![CDATA[صادق هدایت]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیخولیا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/?p=465</guid>
		<description><![CDATA[سایه ام هست که مرا وادار به حرف زدن می کند، فقط او می تواند مرا بشناسد.
صادق هدایت
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سایه ام هست که مرا وادار به حرف زدن می کند، فقط او می تواند مرا بشناسد.</p>
<p><em>صادق هدایت</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/465/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توهمات بیمارگونه</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/383</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/383#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Jan 2009 11:22:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[برای خالی نبودن عریضه]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگ نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرت نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[انزوا]]></category>
		<category><![CDATA[تلخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنفر]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیخولیا]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[پوچی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/383</guid>
		<description><![CDATA[سکوت، همیشه سکوت بوده ای. در خلوتت، با خودت، در جمع، کنار هرکس و ناکس، سرشار از سکوت. لحظه ی نگاه های نامفهوم، سکوت، همیشه سکوت بوده ای. حتی اگر حرف می زدی، سخنی از پشت دندانهایت بیرون می آمد، سخنی حتی برای شاد کردن، سخنی حتی برای نمایش مسخره ی دوست داشتن، انگار نیستی، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سکوت، همیشه سکوت بوده ای. در خلوتت، با خودت، در جمع، کنار هرکس و ناکس، سرشار از سکوت. لحظه ی نگاه های نامفهوم، سکوت، همیشه سکوت بوده ای. حتی اگر حرف می زدی، سخنی از پشت دندانهایت بیرون می آمد، سخنی حتی برای شاد کردن، سخنی حتی برای نمایش مسخره ی دوست داشتن، انگار نیستی، انگار وجود نداری، گویی از اول تا عدم وجود نداشته ای. کسی تو را نمی بیند، نیستی که بخواهند ببینند تو را، یا شاید می خواهند نباشی، چون رفتارها، حرفها، خنده هایشان به وقت گفتن دردهایت، تو را وادار می کند که فکر کنی، که فکر می کنند نیستی، نیست بوده ای، اصلا وجود نداری. تو توهم خودت هستی، توهمی که از مخدر زندگانی آمده است، توهمی طولانی مدت منجر به مرگ، از اوردز زندگی، غم، درد، رنج و تنهایی، تنهایی، تنهایی، تنهایی که دیگر در آن خودت هم باور کرده ای، که نیستی، که نبوده ای، از اولش نبوده ای، یا شاید نباید می بودی.<br />
می خواهی توهم از سرت بپرد، خودت را بالای یک ساختمان دوازده طبقه می بینی، لبه ی پنجره، رو به خیابان نشسته ای، یا شاید، یک تیغ در دست راستت باشد، می کشی اش روی شاهرگ گردنت، روی شاهرگ سرتاسر تنت. آنگاه توهم از بین می رود؟ یا باز هم تنهاتر می شوی؟ در تاریکی تنگ و خاک آلود پر از کرم، بدون هوا، قطعه ای از قطعات گورستان، وسط بیابان، دفن شده ای، دفنت کرده اند، آری، آن زمان دیگر تو هستی، همه می دانند که وجود داشته ای، در سرتاسر زندگی اشان، زندگی ات بوده ای، اما چرا اینجا، بالای این همه خاک برایت زار می زنند؟ مگر تو برایشان نمی گفتی، از رنج شب های سیاهت، از شبهایی که از قبر تنگ تر بود، سیاه تر بود، تنهاتر بودی، اینجا لااقل کرم ها هستند، سوسک ها، مورچه و موجودات تاریکی زمین، همراهان آخرین لحظات انسان بودنت، شاهدان متلاشی شدن چشم و صورت و بدن، خون دلمه ای که می چکد از چهره ی چرک آلود انسان، بر روی سیاهی خاک، سیاهی تنهایی، تنهایی، تنهایی، تنهایی ابدی.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/383/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مالیخولیا</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/373</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/373#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 18:14:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلتنگ نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شب نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرت نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[انزوا]]></category>
		<category><![CDATA[تلخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنفر]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیخولیا]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[پوچی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/373</guid>
		<description><![CDATA[دو ساعت که گذشت در میان ناممکنات، با چشمان باز، می خوابی. لباس هایت تنت است، پتو را تا روی سر کشیده ای، اما سرد است. استخوان هایت تیر می کشند، از سرما، سرمایی که تنهایی ات ایجاد کرده است، تنهایی که همیشه هرجا که هستی با تو بود، زجر می داد، مثل تازیانه ی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دو ساعت که گذشت در میان ناممکنات، با چشمان باز، می خوابی. لباس هایت تنت است، پتو را تا روی سر کشیده ای، اما سرد است. استخوان هایت تیر می کشند، از سرما، سرمایی که تنهایی ات ایجاد کرده است، تنهایی که همیشه هرجا که هستی با تو بود، زجر می داد، مثل تازیانه ی مهتر به اسبش، مثل نگاه های سرسریی که تو را وادار می کرد به خودت، به او، به همه، به هیچ کس، لعنت، لعنت بفرستی، لعنتی سرد که تو را فرا گرفته بود، زجر می داد. سرما بود، سوزی که شلاق می زد بر تن ناتوانت که ایستاده، نه ایستاده، در بوران، در برهوت تنهایی درست مثل هبوط، هبوط آدم، هبوط آدمیان. خنده های زیبای زننده اش، و آن نگاه، دیگر کسی نبود، نه اشتباه می گویی، هیچ وقت هیچ کس نبود، تنها نگاه های او لحظه ای پدیدار شد، و رفت، و به نگاه های اهریمنین، لعنت شده، کشنده، بدل شد. نه از اولش هم هیچ کس نبود، نه در رحم مادر، نه در زندگی ات، نه حتی در لحظه ی مرگت، و نه در قبر سه در چهارت که هیکل همیشه زخم خورده ات را می فشارد، با خاک و سنگ و سیمان.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/373/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انزوا</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/367</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/367#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Dec 2008 16:29:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلتنگ نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شب نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[کوچک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[انزوا]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیخولیا]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/367</guid>
		<description><![CDATA[می دونی انزوا چیه؟ یک ساعت بیا و زندگی منو ببین، پول بلیط و پاپ کورن و پپسی ات را هم من می دهم. فقط قولی بده، اینکه به استفراغ نیوفتی و سردرد کشنده نگیری.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>می دونی انزوا چیه؟ یک ساعت بیا و زندگی منو ببین، پول بلیط و پاپ کورن و پپسی ات را هم من می دهم. فقط قولی بده، اینکه به استفراغ نیوفتی و سردرد کشنده نگیری.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/367/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نیستی</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/365</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/365#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 10:26:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[کوچک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[انزوا]]></category>
		<category><![CDATA[تلخ]]></category>
		<category><![CDATA[مالیخولیا]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/365</guid>
		<description><![CDATA[میان نیستی ام، نیستی هایم، گذرم از این سوی خیابان به آن سو، نوری نمی بینم برای زیستن سالم، سالم را که اینگونه معنی کرد؟ یک پاسخ، پاسخی ساده، تنها جواب اوست. آه، دل پژمرده اش، میان دستان تهی وارش، می تپید.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>میان نیستی ام، نیستی هایم، گذرم از این سوی خیابان به آن سو، نوری نمی بینم برای زیستن سالم، سالم را که اینگونه معنی کرد؟ یک پاسخ، پاسخی ساده، تنها جواب اوست. آه، دل پژمرده اش، میان دستان تهی وارش، می تپید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/365/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مالیخولیای تنهایی من</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/361</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/361#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 12:36:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[برای خالی نبودن عریضه]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگ نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[انزوا]]></category>
		<category><![CDATA[بی احساس]]></category>
		<category><![CDATA[تلخ]]></category>
		<category><![CDATA[تنفر]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیخولیا]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[پوچی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/361</guid>
		<description><![CDATA[صبح از خواب بیدار می شوی و تنهایی را استنشاق می کنی و بوی گندش را تا اعماق ریه هایت پایین می دهی و به دیوارهای خالی اتاقِ خالیت نگاه می کنی، گویی بوی خون می آید و قرمزی دلمه شده اش را بر دیوارها می بینی. لباس می پوشی از در خانه می خواهی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صبح از خواب بیدار می شوی و تنهایی را استنشاق می کنی و بوی گندش را تا اعماق ریه هایت پایین می دهی و به دیوارهای خالی اتاقِ خالیت نگاه می کنی، گویی بوی خون می آید و قرمزی دلمه شده اش را بر دیوارها می بینی. لباس می پوشی از در خانه می خواهی بروی بیرون، خداحافظی می کنی. این مالیخولیای انزواست که تو را وادار به  بدرود گفتن به خانه ای خالی از سکنه می کند.<br />
در خیابان که راه می روی همه با یکدیگرند و حتی تنهایان را هم با توهم بیمارگونه ی خود در جمع می بینی. راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی، و در افکارت بر خودت نفرین می فرستی، بر زندگی ات که از بدو تولد بی حاصل بود. زندگی که حتی همان چند نفر باقی مانده در آن از روی ترحم تنهایی تو یا حس مسئولیت خلفت تو، همچنان با تو هستند در حالی که حسشان نمی کنی و روز به روز هم ترحم کنندگانت کم می شوند، کسانی که از زندگیت رنج می برند اما حسشان بهشان می گوید دل بسوزانند در حالی که تو اصلا نمی توانی درکشان کنی.<br />
راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی، و جلوی یک دواخانه می ایستی. وارد می شوی، ۱۰تا اگزازپام و ۲۰تا دیازپام می خواهی تا کار را یکسره کنی. می گوید بدون نسخه نمی دهیم و تو می گویی به جهنم، مگر بازار سیاه را گرفته اند؟ تازه در آنجا داروی تقلبی و تاریخ گذشته بیشتر است و تو مطمئن می شوی که مو لایه درز کارت نمی رود.<br />
راه می روی، در خلوت خود راه می روی و راه می روی. فکر می کنی به رنج تنهایی ات، به اینکه همه فقط برای دلسوزی تنها بودن تو، با تو هستند. اینکه می دانی ذات و چهره ی رو به زوالت را کسی نمی خواهد، کسی تحملش را هم ندارد، کراهت دارد باید کفاره پس بدهند با دیدن تو. می خواهی بنویسی، می ترسی تا بوی تعفن زندگی ات دیگران را بیازارد. می ترسی همان دلسوزی و ترحم با همین بوی گند لجن، از تو گرفته شود.<br />
دست می کشی از نوشتن، هر چه را که هست از گند و کثافت و تهوع  گرفته تا خفقان و درد و رنج و تنهایی ات را می ریزی در دلت، در این اندک جایی که زندگی می بخشد و چند بار باز می ایستد تا لخته ای خون در میان شریان های مغزت باقی بماند و تو به استفراغ می افتی برای چه؟ برای که؟ برای تنهایی؟ برای رنج هایت؟ خوب کار را یکسره کن ای لعنت شده، ای منفورترین خلفت هستی، کار را یکسره کن. اوردوز؟ سیانور؟ مرگ موش؟ زدن رگ؟ نه این یکی خوب نیست. خونت بوی لجن می دهد. نمی خواهی از تن فرسوده ات به بیرون بریزد هرچند که وقت کالبدشکافی برای علت مرگ بیرون می ریزد، اما دیگر دلمه شده و روی برگه ی پزشکی قانونی علت مرگ را می نویسند مسمومیت دارویی.<br />
با خیالاتت به خانه می آیی، ذره ای احساس نداری، احساسات بشری در تو مرده است. نفرت این دنیا بر تو باد که حتی توانایی آن را نداری دل کسی را بدست بیاوری یا لااقل خنده ای میان لبش بگذاری. لعنت بر تو ای شوم، ای بوف کور زندگی خود و دیگران. لااقل با یکسره کردن کار خود، خودت و دیگران را از عذاب وجودت برهانی.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/361/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرده وار زندگی می کنم&#8230;</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/292</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/292#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 16:45:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلتنگ نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شب نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[کوچک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مالیخولیا]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/292</guid>
		<description><![CDATA[من که اینگونه مرده وار شب را صبح می کنم، پس چرا سرشار از زندگی ام؟
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من که اینگونه مرده وار شب را صبح می کنم، پس چرا سرشار از زندگی ام؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/292/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>در میان آسمان و زمین</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/275</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/275#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 19:48:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلتنگ نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شب نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[شعر نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[دوست داشتن]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیخولیا]]></category>
		<category><![CDATA[نچندان شاعرانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/archives/275</guid>
		<description><![CDATA[ بی گمان
همین جا
میان آسمان و زمین
غم بادۀ مزخرف دوست داشتن
مرا
به دار خواهد آویخت
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> بی گمان<br />
همین جا<br />
میان آسمان و زمین<br />
غم بادۀ مزخرف دوست داشتن<br />
مرا<br />
به دار خواهد آویخت</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/275/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی خوابی</title>
		<link>http://weblog.aksnevesht.com/archives/250</link>
		<comments>http://weblog.aksnevesht.com/archives/250#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Oct 2008 07:35:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پوریا ضراّبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلتنگ نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[سیاه نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[چرک نوشت]]></category>
		<category><![CDATA[بی خوابی]]></category>
		<category><![CDATA[غم]]></category>
		<category><![CDATA[مالیخولیا]]></category>
		<category><![CDATA[همینجوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.aksnevesht.com/?p=250</guid>
		<description><![CDATA[خیلی ها رو دیدم که در جمع دوستانشون از بی خوابی های هر شبشون حرف می زنن که درسته با کمی غصه در موردش حرف میزنن ولی انگار بی خوابی کلاس داره یا چه میدونم یه جور رقابت هستش، وقتی فلانی میگه منم بی خوابم، طرف میگه من کلا نیم ساعت در طول شبانه روز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی ها رو دیدم که در جمع دوستانشون از بی خوابی های هر شبشون حرف می زنن که درسته با کمی غصه در موردش حرف میزنن ولی انگار بی خوابی کلاس داره یا چه میدونم یه جور رقابت هستش، وقتی فلانی میگه منم بی خوابم، طرف میگه من کلا نیم ساعت در طول شبانه روز می خوابم و هرچی این عدد کمتر باشه نشون دهنده شخصیت برتر طرف هستش!<br />
اما من فکر نمی کنم هیچ کدوم از اینها حتی یک شب رو بی خوابی کشیده باشن، یا اینکه واقعا احمقن که این طور ازش یاد می کنن.<br />
فکر نمیکنم یکی از اینها تابحال ساعت ۵صبح بیدار شده باشن و تا شب اینقدر کار کنن که شب می رسن خونه عین جسد باشن ولی ساعت ۳ نصف شب وقتی میرن تو رخت خواب با وجود خستگی زیاد خوابشون نبره و تازه بعد از کلی کلنجار دوباره ساعت ۵ از رخت خواب بلند شن در حالی که حتی ۵دقیقه هم نخوابیدن.<br />
مالیخولیایی به آدم دست میده و اگه این حالت مداوم باشه توهمات شدیدی همراهش هست و اگه یکی واقعا نتونه تحمل کنه من فکر میکنم به اسکیزوفرنی (شیزوفرنی) مبتلا بشه.<br />
Insomnia یا همون بی خوابی یک وسیله نیست برای پز دادن به هم، چون تو این حالت تنها کسی که داغون میشه کسیه که این بیماریو داره و تو جمعی که هست میشنوه که چه طور افراد با چه لذتی از بی خوابی هاشون حرف می زنن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.aksnevesht.com/archives/250/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

