Posts Tagged ‘مالیخولیا’

تنهایی دو نفره

پنجشنبه, آبان ۲م, ۱۳۸۷

تنهایی یکی از جالبترین اتفاقات زندگی به حساب میاد برای اکثر مردم ولی خوب بعضی ها بیشتر دوستش دارن.
اما گاهی همونهایی که بیشتر دوستش دارن میخوان که این تنهاییشونو با یکی دیگه قسمت کنن، یعنی یک تنهایی دو نفره. وقتایی که اینجوری میشه، مطمئنان شخص به سر حدی از جنون تنهایی رسیده که از تنها بودن-نه تنهایی-خسته شده و به حالت تهوع رسیده.

خسته

سه شنبه, مهر ۲۳م, ۱۳۸۷

این آهنگ چند روزی میشه روی ریپیت گیر کرده و هی دارم گوش میدم. تو خونه، تو ماشین، تو خیابون با آی-پاد و هرجا که بتونم آهنگ گوش بدم…

خسته ام از همه
خسته از دنیا
آسمان بشنو از
قلب من این صدا
ای زندگی بی زار از توام
بیزار ازین عالم
بیگانه ام با سیمای تو
دیوانه دنیای تو
درهم مشکن زنجیر مرا
بهتر که شوم رسوا
رفتم که دگر با دست شما
پنهان شوم از چشم دنیا

صدا: فرهاد مهراد
ترانه: تورج نگهبان
آهنگ: محمد اوشال

[audio: 03-Khasteh.mp3]

انزوای بیمارگونۀ من

دوشنبه, مهر ۲۲م, ۱۳۸۷

در میان دیوار های سردِ زردِ خلوتِ اتاق
می شکنم در خود
روی تخت چشمانم نظاره گر سقف است
و در گوشه ای از اتاق، “هدایت”
با آن چشمان رنگ باختۀ عاری از شادمانی
می نگرد به من
و مالیخولیایی که چشمان “بکت”
در مغز خالی ام می ترکاند
سمتِ چپِ چشمِ راستِ من است
در این بیکران جای تن
که شاید مساحتش
چند متر از قبر تو خالی در “ظهیرالدوله”
بزرگتر است، من هستم و تخت بهم ریخته ام
و یک کاغذ سفید
که آن هم دارد توسی می شود
با این کلمات سیاه من
ترکیب رنگ زیبایی است؟
و ناگهان ترس نگاه غم آلود و پر تفکر “کامو”
می درد دلم را از اعماق معدۀ خالی ام
که چند روزی است “ترامادول” به خوردش نداده ام
از سر بی حوصلگی
برای باز گرداندن آن کودک پنج سالۀ پر جنب و جوش
اما نمی آید
چون در دور دست ترین دور دست های عالم خویش
میان میله های فولادین افکار پوچ در هم ریختۀ خویش
زندانی شده است
و یک قلاده سگ “سربر” در کنار آن میله های قطور
نگهبانی اش میکند
تا از وحشت هیبت دهشتناک آن
حتی آوازی سر ندهد.

سردرد…

پنجشنبه, مهر ۱۸م, ۱۳۸۷

بازم سردرد هر روز و هر ساعته من…

و باز هم یه کپسول نوافن، دو تا ایبوپروفن ۴۰۰، یه دونه ارگوتامین-سی و چایی پر رنگ تلخ لیوانی (هر چی بیشتر بهتر) یا اگه کسی باشه که برام درست کنه ۴-۵تا فنجون متوسط قهوه ترک تلخ که اصلا با این حال و روز نمیتونم برم دم کنم.

و بازم جمله مشهور هدایت که تو این مواقع میاد جلو چشم:

“خوب بود می توانستم کاسه سر خودم را باز کنم و همه این تودۀ نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را در آورده بندازم دور، بندازم جلو سگ”

و البته دیوار جلو چشمم که چشمک میزنه بهم تا برم این کله وامونده رو بکوبم بهش تا این درد لعنتی آروم بگیره…