من معتاد نگاهت شدم، ترکم نده…
برچسبها:اعتیاد, عشق, غم, مخدر
نوشته شده در دلتنگ نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت
تریاک کشیدن بد نیست
غم داشتن
نابکارترین اعتیاد دنیاست
که مانند باد گلویی
میان دهانت می جهد
و بوی متعفن آن
تمامی اطرافیان نزدیک -نشسته یا ایستاده-
به تو را
می آزارد
و این تو هستی که می آزاریشان
نه آروغ بعد از خوردن آبگوشت
با پیاز!
برچسبها:غم, مخدر, نچندان شاعرانه, همینجوری
نوشته شده در دلتنگ نوشت, روز نوشت, سیاه نوشت, شعر نوشت, چرک نوشت
در میان دیوار های سردِ زردِ خلوتِ اتاق
می شکنم در خود
روی تخت چشمانم نظاره گر سقف است
و در گوشه ای از اتاق، “هدایت”
با آن چشمان رنگ باختۀ عاری از شادمانی
می نگرد به من
و مالیخولیایی که چشمان “بکت”
در مغز خالی ام می ترکاند
سمتِ چپِ چشمِ راستِ من است
در این بیکران جای تن
که شاید مساحتش
چند متر از قبر تو خالی در “ظهیرالدوله”
بزرگتر است، من هستم و تخت بهم ریخته ام
و یک کاغذ سفید
که آن هم دارد توسی می شود
با این کلمات سیاه من
ترکیب رنگ زیبایی است؟
و ناگهان ترس نگاه غم آلود و پر تفکر “کامو”
می درد دلم را از اعماق معدۀ خالی ام
که چند روزی است “ترامادول” به خوردش نداده ام
از سر بی حوصلگی
برای باز گرداندن آن کودک پنج سالۀ پر جنب و جوش
اما نمی آید
چون در دور دست ترین دور دست های عالم خویش
میان میله های فولادین افکار پوچ در هم ریختۀ خویش
زندانی شده است
و یک قلاده سگ “سربر” در کنار آن میله های قطور
نگهبانی اش میکند
تا از وحشت هیبت دهشتناک آن
حتی آوازی سر ندهد.
برچسبها:انزوا, سگ سربر, مالیخولیا, مخدر, پوچی
نوشته شده در سیاه نوشت, شعر نوشت, چرک نوشت
دیشب تو توهم ترامادول با دود سیگار عشق بازی کردم!
برچسبها:توهم, عشق بازی, مخدر
نوشته شده در برای خالی نبودن عریضه, روز نوشت, چرت نوشت, چرک نوشت
.بوی حشیش میاد…
-خوب من چیکار کنم؟
.نکنه تو…؟
-بر فرض ام که آره، حالا که چی؟
.مگه نمیگفتی مخدر و محرکت منم؟
-من گه خوردم با هفت پشتم…
…
(سکوت… گریه…)
برچسبها:دیالوگ, مخدر, همینجوری
نوشته شده در روز نوشت, سیاه نوشت, چرک نوشت
