در آغوشم بودی، اما…
جمعه, اسفند ۹م, ۱۳۸۷در آغوشم بودی،
بوی ات را در میان حفره های مغزم حس می کردم
و تو به ضربان زنگ آلود قلبم گوش می دادی.
اما احساست،
نمی دانم در کدام سیاره ی این جهان هستی
با لبان چه کسی تاب بازی می کرد.
در آغوشم بودی،
بوی ات را در میان حفره های مغزم حس می کردم
و تو به ضربان زنگ آلود قلبم گوش می دادی.
اما احساست،
نمی دانم در کدام سیاره ی این جهان هستی
با لبان چه کسی تاب بازی می کرد.
-می خوام تنها باشم
.چه خوب. خوب کجا بریم؟
-می خوام تنها برم پارک
.چه عالی، بریم من که آمادم
-می گم می خوام تنها باشم
.خوب تنهایی می ریم دیگه…
-خیلی خری
.چرا؟
-چون فکر می کنی من و تو یکی هستیم
.یعنی نیستیم؟
-به نظر تو اینجوری میاد؟
.احمق، روانی، کثافت، من فکر می کردم من تنهایی توام
-خوب اشتباه فکر می کردی
صورت بزک کرده زن ها را دقت می کرد. آیا این ها بودند که مردها را فریفته و دیوانه خودشان کرده بودند؟ آیا این ها هر کدام مجسمه ای به مراتب پست تر از مجسمه پشت شیشه مغازه نبودند؟…
این دختر با او حرف نمی زد، مجبور نبود برایش دوندگی بکند، حسادت بورزد، همیشه خاموش، همیشه یک حالت قشنگ، همیشه راضی و خندان و مهم این بود که حرف نمی زد، اظهار عقیده نمی کرد و ترسی نداشت که اخلاقشان با هم جور نیاید، نه هیچ کدام از زن هایی که تاکنون دیده بود به پای این مجسمه نمی رسید.
بخشی از داستان “عروسک پشت پرده” – صادق هدایت
.غلط کردی…
-آره!
.خوب چرا غلط کردی؟
-چون دوس دارم بازم بگی “غلط کردی”
.وا… خوب چرا غلط کردی؟
-چون تو خوشگل می گی غلط کردی.
.یعنی قند تو دلت آب می شه وقتی می گم “غلط کردی”؟
-چه جورم، به خصوص با تاکید به “ط”
.خوب غلط کردی…
.دوسم داشته باش!
-که چی بشه؟
.که دوست داشته باشم!
-که چی بشه؟