زندگی را دوست ندارم.
زنده بودن درست مانند زندانی است
که هر روز صبح تو را به شکنجه گاه می برند
تا اعتراف کنی،
دریغ از اینکه تو هیج نمیدانی
و باز شکنجه می شوی
تا اطرافیانت بگوید:
-چه با اراده!

برچسب‌ها:, , , , , , ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شعر نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۸:۵۰ ب.ظ     |     نظرات (۵)

و نگاه ات آرامشی است
بهتر ز مرفین
هنگامی که در شریان هایم می دود
و شقیقه هایم را نوازش می دهد

برچسب‌ها:, , , , ,
نوشته شده در شب نوشت, شعر نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱۱:۱۴ ب.ظ     |     نظرات (۱)

آرامش با دیازپام چشم…

برچسب‌ها:, , , ,
نوشته شده در شب نوشت, کوچک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱۲:۰۴ ق.ظ     |     نظرات (۳)

در آغوشم بودی،
بوی ات را در میان حفره های مغزم حس می کردم
و تو به ضربان زنگ آلود قلبم گوش می دادی.
اما احساست،
نمی دانم در کدام سیاره ی این جهان هستی
با لبان چه کسی تاب بازی می کرد.

برچسب‌ها:, , , , , , , ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, شعر نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۲:۰۳ ب.ظ     |     نظرات (۰)

بیهوده زیستنم را توجیهی نیست
به جز سیلی دردناک نگاه های آدمیان
که در میان خیابان ها،
پارک ها،
کافه ها
و حتی خانه ات
با بی شرمانه ترین خنده ها
بر میان هیبت ات می خوابانند.
انزوایی تلخ،
سخت دردآور
و کشنده
که به انزجاری ابدی از خود،
از خود بودن،
از خود خواسته تا زاده شدن بر می انجامد
و تصویری خیالگونه از
تردید زنده بودن
یا مردن میان چاله ای،
را در ته مخچه له شده ات، از شلیک گلوله ای
حس کنی.

برچسب‌ها:, , , , , , , ,
نوشته شده در سیاه نوشت, شعر نوشت, چرک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱:۲۰ ب.ظ     |     نظرات (۲)