Posts Tagged ‘نچندان شاعرانه’

زندگی را دوست ندارم…

یکشنبه, فروردین ۲۳م, ۱۳۸۸

زندگی را دوست ندارم.
زنده بودن درست مانند زندانی است
که هر روز صبح تو را به شکنجه گاه می برند
تا اعتراف کنی،
دریغ از اینکه تو هیج نمیدانی
و باز شکنجه می شوی
تا اطرافیانت بگوید:
-چه با اراده!

آرامش ۲

یکشنبه, اسفند ۱۱م, ۱۳۸۷

و نگاه ات آرامشی است
بهتر ز مرفین
هنگامی که در شریان هایم می دود
و شقیقه هایم را نوازش می دهد

آرامش

یکشنبه, اسفند ۱۱م, ۱۳۸۷

آرامش با دیازپام چشم…

در آغوشم بودی، اما…

جمعه, اسفند ۹م, ۱۳۸۷

در آغوشم بودی،
بوی ات را در میان حفره های مغزم حس می کردم
و تو به ضربان زنگ آلود قلبم گوش می دادی.
اما احساست،
نمی دانم در کدام سیاره ی این جهان هستی
با لبان چه کسی تاب بازی می کرد.

بیهوده زیستنم را توجیهی نیست

سه شنبه, بهمن ۲۲م, ۱۳۸۷

بیهوده زیستنم را توجیهی نیست
به جز سیلی دردناک نگاه های آدمیان
که در میان خیابان ها،
پارک ها،
کافه ها
و حتی خانه ات
با بی شرمانه ترین خنده ها
بر میان هیبت ات می خوابانند.
انزوایی تلخ،
سخت دردآور
و کشنده
که به انزجاری ابدی از خود،
از خود بودن،
از خود خواسته تا زاده شدن بر می انجامد
و تصویری خیالگونه از
تردید زنده بودن
یا مردن میان چاله ای،
را در ته مخچه له شده ات، از شلیک گلوله ای
حس کنی.