Posts Tagged ‘نچندان شاعرانه’

شرمساری صبح

یکشنبه, بهمن ۲۰م, ۱۳۸۷

از شرمساری صبح برایت گفتم،
هنگامی که از ظلمات نفرین شده من
دیگر طلوع نکرد.

دربدر

سه شنبه, بهمن ۸م, ۱۳۸۷

دربدر روی توام…

آفتابی برای تو

چهارشنبه, بهمن ۲م, ۱۳۸۷

سبک بالانه می تابیدم بر تو
بی هیچ انتظاری
مگر آفتاب از آدمی انتظاری دارد برای نورش
گرما بخشی اش
مگر آفتاب از آدمی انتظاری دارد؟
من هم
بی هیچ انتظاری تابیدم
ولی پرده زدی بر پنجره ات
بر پنجره میله دار خانه سیاه ات
و مرا پاک کردی
نابود کردی نورم را
بر روی صورتت
من تنها محتاج تابیدن بر تو بودم
و از من دریغ کردی
صورتت را
تنت را
لبانت را
دستانت را
که می تابیدم بر آنها
نشانه می گذاشتم با نور گرمابخشم.
برای تو
زندگی ام را می دادم
تا تو گرم شوی، و تو
مرا دریغ کردی از خود
خودت را از من
و پنجره اتاف را از هر دویمان.

سرباز و دژبان

یکشنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۷

سربازی می کشد سیگار
زیر سایه ی درختی
در پارک
و دژبان در همان نزدیکی است.

پایان ترم

یکشنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۷

قطر کتاب،
چشمهای ورم کرده از خواب.
این بود زندگی ما
در پایان ترم.