پوچ
سه شنبه, دی ۱۷م, ۱۳۸۷پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوچ
پ.ن: خودش عمیق عمیقه، نیاز به توضیح نداره لامذهب…
پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوچ
پ.ن: خودش عمیق عمیقه، نیاز به توضیح نداره لامذهب…
باران می بارد.
مردی با بارانی سیاه
در کوچه قدم می زند.
چتر مشکی اش خیسِ خیس شده.
زنی جلو می آید
با چتری قرمز رنگ و
در دستانش
یک دسته رُز زرد.
مرد و زن می روند.
دو چتر مشکی و قرمز
کنار هم
ته کوچه محو می شوند.
همخوابگی های شبانه چه سودی داشت
جز لذت یک لرزش کوتاه بدن
و بوسه هایی که طعم گس الکل و سیگار می داد.
من آگاهانه خود را کشتم
چون زندگانیم سرتاسر نادانی بود
و افرادی میان دایره ی تنهایی ام
شلوغ می کردند تا شاید کمی شاد شوم.
دختر همسایه کنار پنجره، به رف تکیه داده بود
سیگاری می کشید و من در میان استتار تنهایی خود
او را می پاییدم و به رف حسادت می کردم.
ای کاش جای سیگار بودم و او لبانش را بر لبان من می گذارد
کاش جای چشم انداز پنجره ی اتاقش بودم
تا او با آن چشمان خمارِ رنگ پریده به من می نگریست.
بیهوده بود زندگی و اگر خداوندگاری بود
بیهوده خلق کرد مرا از اسپر پدر و تخمک مادر
در آن شب همخوابگی دوتن
و ای وای از این همخوابگی های شبانه که سودی نداشت
جز لذت یک لرزش کوتاه بدن
و تولد بیهوده ی من به جهانی دهشت بار.
و من سراینده ی داستان شب هستم
هنگامی که در آغوش لطیف باد،
بر لبان شیرین برگهای سپیدار،
زیباترین بوسه های عاشقانه را بجای می گذارم و
برای معشوق خود
مهتاب،
رنج تنهایی شب پانزدهم به بعد را بازگو می کنم.
وقتی در میان تخت خوابم
تو نیستی
بیخوابم، نبودنت آزارم می دهد
وقتی در میان آغوشم
به زیبایی خوابیده ای
بیخوابم، نمی خواهم از دست بدهم
یک لحظه دیدنت را
و شادی ای را که چشمان بستۀ معصومت
شبانه به سراغم می آورند.