Posts Tagged ‘نچندان شاعرانه’

دیلاق تر از همیشه بوده ام

شنبه, آبان ۱۱م, ۱۳۸۷

دیلاق تر از همیشه بوده ام
میان این همه تعریف از خود
من دیلاق تر از همیشه بوده ام
می دانم که بی سبب زیستن من
تنها دلخوش کنکی است
برای آن دو
که آن شب
میان آغوش هم خسبیدند
همانند تخمک و اسپرمشان
که با هم در آمیختند و من
زاده شدم از یک سلول
نه خاکی بود
نه هوایی
حتی آتش هم نبود
مایع بود
آب نبود همچو اقیانوس پهناور
و آن دم
لحظۀ جدال اسپرم ها
لحظۀ مرگ تدریجی یک انسان بود،
من
و نه ماه آزگار
در میان توده ای از گوشت و خون
با تنها راه اتباطی ام
از شکم
برزخانه زیستم و
به انتظار رستاخیز پائیزی خود
ذره ذره جان دادم
و این بود سرنوشت منحوس یک انسان،
من
و در میان انبوهی از
خون و چرک
چشم خود را بستم
و قیامت را تجربه کردم
تا به امروز.

در میان آسمان و زمین

چهارشنبه, آبان ۸م, ۱۳۸۷

بی گمان
همین جا
میان آسمان و زمین
غم بادۀ مزخرف دوست داشتن
مرا
به دار خواهد آویخت

عشقبازی

چهارشنبه, آبان ۱م, ۱۳۸۷

پا،
دست،
لب،
میان هم
می کشیم آغوشمان را.
داد،
خنده،
درد،
لذت یک لرزش تن
بی هیچ تکان در نگاه.
خسته،
آغوش،
بی رمق،
خواب آرام
میان گرمای شب و تن.

زن چیست؟

یکشنبه, مهر ۲۸م, ۱۳۸۷

زن چیست؟
حدیث بی قراری من
میان باغستان بید
خالی از برگ، درختانش
و تن عریان آن تک درخت بید
ته باغ
برای در آغوش کشیدن و بوییدن
مجنون وار، آماده

هست شب

جمعه, مهر ۲۶م, ۱۳۸۷

هست شب
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب
سکوتی است این شب
شبی پاره پاره
شب بوها بوی خون تراوش می کنند
و در میان کوچه ها
نور شمع بی تابی خیرات می کنند
در میان بام های بلند برج های این شهر
خفته اند آسودگان
در آغوش دلهره آور دلبران خویش
و من اینجا
میان تاریکخانۀ خانۀ خویش
برای دیدگان ناشناس
چشم دوخته ام به درب آهنین
به درب آهنین این دژ بی منتها
که احاطه کرده
چهارستون بدن را
و می فشرد پردۀ گوشم را
سکوت سرتاسر این شب،
این شب بی هنگام
این شب بی مهتاب.