پسرک پرسید: زندگی یعنی چی؟ مادرش گفت: یعنی اینکه بشینی درس بخونی، دکتر بشی. گفت: فقط همین؟ مادرش گفت: خوب… غذا بخوری، بزرگ بشی. اصلا ببینم تو به این چیزا چیکار داری؟ برو بشین سر درس ات.
پسرک از خانه بیرون رفت. کنار بازارچه قهوه خانه ای بود. پیرمردی نشته بود و قلیان می کشید. پسرک از پیرمرد پرسید: زندگی یعنی چی؟ پیر مرد گفت: یعنی اینکه بدنیا بیای، بزرگ بشی، پیر بشی و بعدشم… گفت: بعدشم چی؟ پیرمرد گفت: بعدش رو وقتی موقعش شد میفهمی. پسرک رفت و رفت تا به یک مرد جوان رسید و سوال خود را از جوان پرسید. مرد جوان گفت: یعنی اینکه عاشق بشی، دیوونش بشی بعدش یهو… پسرک گفت: بعدش یهو چی؟ جوان گفت: هیچی، زندگی یعنی همین دیگه.
پسرک رفت و به یک زن خیاط رسید و زن جوابش رو داد: زندگی یعنی این چرخ خیاطی من، یعنی کار کردن. آدم با کار زندس. اگه کار نکنی نه شیکمت سیر میمونه نه میتونی لباس بخری بپوشی نه هیچ چیز دیگه. پسر نگاهی به چرخ خیاطی انداخت و رفت.
به یک سگ ولگرد رسید و از او هم پرسید: زندگی یعنی چی؟ سگ گفت: یه سرپناه داشته باشی و غذای خوب بخوری تا مثل من تو زباله ها دنبال غذا نگردی. پسر تکه نان خشکی از جیبش در آورد و به سگ داد. سگ هم دمش را جنباند.
پسر رفت و رفت و از کوه ها و جنگل ها گذشت و بدنیال معنی زندگی گشت ولی نمی دانست که خود دارد در زندگی قدم می گذارد.
زندگی از نظر اون این بود: زندگی یعنی به دنبال معنی زندگی گشتن!

برچسب‌ها:,
نوشته شده در داستان نوشت, کوچک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱۲:۵۲ ب.ظ     |     نظرات (۷)

نان روز از برای س.ک.س شب است
نان شب هم برای عاشق مست

برچسب‌ها:, ,
نوشته شده در برای خالی نبودن عریضه, شب نوشت, شعر نوشت, کوچک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۹:۴۱ ب.ظ     |     نظرات (۴)

خیلی ها رو دیدم که در جمع دوستانشون از بی خوابی های هر شبشون حرف می زنن که درسته با کمی غصه در موردش حرف میزنن ولی انگار بی خوابی کلاس داره یا چه میدونم یه جور رقابت هستش، وقتی فلانی میگه منم بی خوابم، طرف میگه من کلا نیم ساعت در طول شبانه روز می خوابم و هرچی این عدد کمتر باشه نشون دهنده شخصیت برتر طرف هستش!
اما من فکر نمی کنم هیچ کدوم از اینها حتی یک شب رو بی خوابی کشیده باشن، یا اینکه واقعا احمقن که این طور ازش یاد می کنن.
فکر نمیکنم یکی از اینها تابحال ساعت ۵صبح بیدار شده باشن و تا شب اینقدر کار کنن که شب می رسن خونه عین جسد باشن ولی ساعت ۳ نصف شب وقتی میرن تو رخت خواب با وجود خستگی زیاد خوابشون نبره و تازه بعد از کلی کلنجار دوباره ساعت ۵ از رخت خواب بلند شن در حالی که حتی ۵دقیقه هم نخوابیدن.
مالیخولیایی به آدم دست میده و اگه این حالت مداوم باشه توهمات شدیدی همراهش هست و اگه یکی واقعا نتونه تحمل کنه من فکر میکنم به اسکیزوفرنی (شیزوفرنی) مبتلا بشه.
Insomnia یا همون بی خوابی یک وسیله نیست برای پز دادن به هم، چون تو این حالت تنها کسی که داغون میشه کسیه که این بیماریو داره و تو جمعی که هست میشنوه که چه طور افراد با چه لذتی از بی خوابی هاشون حرف می زنن.

برچسب‌ها:, , ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, روز نوشت, سیاه نوشت, چرک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱۱:۰۵ ق.ظ     |     نظرات (۲)

تنهایی یکی از جالبترین اتفاقات زندگی به حساب میاد برای اکثر مردم ولی خوب بعضی ها بیشتر دوستش دارن.
اما گاهی همونهایی که بیشتر دوستش دارن میخوان که این تنهاییشونو با یکی دیگه قسمت کنن، یعنی یک تنهایی دو نفره. وقتایی که اینجوری میشه، مطمئنان شخص به سر حدی از جنون تنهایی رسیده که از تنها بودن-نه تنهایی-خسته شده و به حالت تهوع رسیده.

برچسب‌ها:, , ,
نوشته شده در دلتنگ نوشت, روز نوشت, کوچک نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۲:۵۳ ب.ظ     |     نظرات (۲)

پا،
دست،
لب،
میان هم
می کشیم آغوشمان را.
داد،
خنده،
درد،
لذت یک لرزش تن
بی هیچ تکان در نگاه.
خسته،
آغوش،
بی رمق،
خواب آرام
میان گرمای شب و تن.

برچسب‌ها:, ,
نوشته شده در برای خالی نبودن عریضه, شب نوشت, شعر نوشت

نوشته شده توسط پوریا ضراّبی ۱۰:۰۷ ب.ظ     |     نظرات (۲)