Posts Tagged ‘پوچی’

زندگی خوب

یکشنبه, شهریور ۲۲م, ۱۳۸۸

کل زندگی سگدو می‌زنیم و تلاش می‌کنیم یه زندگی “خوب” رو بسازیم، دست آخر هم لحظه‌ی مرگ هیچ کس از زندگیش راضی نیست.

گذر

پنجشنبه, فروردین ۲۷م, ۱۳۸۸

از پله ها گذشتم
از پله ی شکست
از پله ی حقارت.
دهلیز سرنوشت
تاریک و خیس بود.
رفتم
در غلظت سیاهی مشئوم.

نصرت رحمانی

دیالوگ ۱۵

شنبه, اسفند ۳م, ۱۳۸۷

.اگه دست من بود دانشگاه نمی رفتم
-اگه دست من بود زاییده نمی شدم…

من

چهارشنبه, بهمن ۳۰م, ۱۳۸۷

این منم، قصیده ای برای مرگ…

بیهوده زیستنم را توجیهی نیست

سه شنبه, بهمن ۲۲م, ۱۳۸۷

بیهوده زیستنم را توجیهی نیست
به جز سیلی دردناک نگاه های آدمیان
که در میان خیابان ها،
پارک ها،
کافه ها
و حتی خانه ات
با بی شرمانه ترین خنده ها
بر میان هیبت ات می خوابانند.
انزوایی تلخ،
سخت دردآور
و کشنده
که به انزجاری ابدی از خود،
از خود بودن،
از خود خواسته تا زاده شدن بر می انجامد
و تصویری خیالگونه از
تردید زنده بودن
یا مردن میان چاله ای،
را در ته مخچه له شده ات، از شلیک گلوله ای
حس کنی.