کل زندگی سگدو میزنیم و تلاش میکنیم یه زندگی “خوب” رو بسازیم، دست آخر هم لحظهی مرگ هیچ کس از زندگیش راضی نیست.
برچسبها:انسان, زندگی, مرگ, همینجوری, پوچی
نوشته شده در برای خالی نبودن عریضه, روز نوشت, سیاه نوشت, چرک نوشت, کوچک نوشت
از پله ها گذشتم
از پله ی شکست
از پله ی حقارت.
دهلیز سرنوشت
تاریک و خیس بود.
رفتم
در غلظت سیاهی مشئوم.
نصرت رحمانی
برچسبها:تلخ, تنفر, دلتنگی, زندگی, شعر, غم, نصرت رحمانی, پوچی
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شعر نوشت, کوچک نوشت
.اگه دست من بود دانشگاه نمی رفتم
-اگه دست من بود زاییده نمی شدم…
برچسبها:تلخ, دلتنگی, دیالوگ, زندگی, غم, مرگ, همینجوری, پوچی
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, شب نوشت, کوچک نوشت
این منم، قصیده ای برای مرگ…
برچسبها:تلخ, غم, قصیده, مرگ, پوچی
نوشته شده در دلتنگ نوشت, سیاه نوشت, کوچک نوشت
بیهوده زیستنم را توجیهی نیست
به جز سیلی دردناک نگاه های آدمیان
که در میان خیابان ها،
پارک ها،
کافه ها
و حتی خانه ات
با بی شرمانه ترین خنده ها
بر میان هیبت ات می خوابانند.
انزوایی تلخ،
سخت دردآور
و کشنده
که به انزجاری ابدی از خود،
از خود بودن،
از خود خواسته تا زاده شدن بر می انجامد
و تصویری خیالگونه از
تردید زنده بودن
یا مردن میان چاله ای،
را در ته مخچه له شده ات، از شلیک گلوله ای
حس کنی.
برچسبها:انزوا, تلخ, تنفر, دلتنگی, شعر, غم, مالیخولیا, نچندان شاعرانه, پوچی
نوشته شده در سیاه نوشت, شعر نوشت, چرک نوشت
